تبليغاتX
f کجائید یاران کجائید؟؟؟ tr>

  إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كـَأَنَّهـُم بـُنـْيَانٌ مَرْصُوصٌ...                  ! 

یاد بادا شور شبهای وداع ............ کز درِ میخانه با خون شد دفاع
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

ما ان شقایقیم که رنگ سرخ خویش

را از گل بدشت فتاده گرفته ایم و

ز شرم شقایقان خفته به دشت

روی سرخ نموده ، سر به پایین

نهاده ایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

سلام

چند روزی بود که حالم چندان مساعد نبود،از همه عزیزان التماس دعا دارم ،و از همه دوستانی که پیام گذاشتند،سپاسگذارم

سعی میکنم پیامها را حتما پاسخ داده و در آینده غیبت نداشته باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

بشنو از نی ، نی نوای بینواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی چو سوزد ، تل خاکستر شود

دل چو سوزد ، همدم دلبر شود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

.......
اي بسيجي هاي كل نسل ها
وارثان سنگر و آن نخل ها

اين زمين ها روزگاري داشتند
عرشيان بر آن گذاري داشتند

اين علم بر دوش عاشق بوده است
دست گلهاي شقايق بوده است

صد دريغا گر بيفتد بر زمين
مقتداي لاله ها گردد غمين

اين علم بايد به سر منزل رسد
دست مهدي دست آن عادل رسد

اي بسيجي ها رسالت با شماست
ياد سنگر را حمايت با شماست

شد ملك حيران از اين ايمانتان
در جهان شد سر فراز ايرانتان

عشق و مستي از شما معنا گرفت
سرو آزادي قدي رعنا گرفت

باز ياران ياد آن سنگر كنيد
عاشقي را باز هم باور كنيد

رخت از خود بيخودي بر تن كنيد
چفيه ها را باز هم گردن كنيد

...................

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

يه روزی روزگاری.... دو تا بچه بسيجی....  نمی دونم کجا بود...تو فکّه يا دو عيجی....تو فاو يا شلمچه

 تو کرخه يا موصيان.... مهران يا دهلران.... تو تنگه ی حاجيان....تو اون گلوله بارون....  کنار هم نشتند

 چشما تو چشمای هم....  با هم جناغ شکستند....با هم قرار گذاشتند.... که توی زندگيشون.... رفيق باشن وليکن

 اگه يه روز يکيشون....پريد و از قفس رفت.... اون يکی کم نياره....  به پای اين قرارداد.... زندگيشو بذاره

سالها گذشت و اما... بسيجی های باهوش... نمی ذاشتند که اون عهد... هرگز بشه فراموش...يه روز يکی از اون دو

 يه مُهر به اون يکی داد...اون يکی با زرنگی...مُهر و گرفت و گفت ياد....روز ديگه اون يکی... رفت و شقايقی چيد

 برد و داد به رفيقش.... صورت اونو بوسيد....اون يکی با يه لبخند....گل رو گرفت و گفت ياد...عکسای يادگاری

 جورابای مردونه....سربندای رنگارنگ.... انگشتری و شونه.... اين می داد به اون يکی.... اون يکی به اين می داد

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

ولی هر کی می گرفت....می خنديد و می گفت ياد....روز ها و هفته ها....از پس هم می گذشت....تا که يه روز صدايی

 پيچيد اين طور توی دشت.... يکی نعره می کشيد....عراقی ها اومدن.... ماسکاتونو بذارين.... که شيميايی زدن

از اون دو تا يکی شون....در صندوقو گشود....ماسک خودش بود ولی....ماسک رفيقش نبود....دستشو برد تو صندوق

ماسک گازشو برداشت.... پريد روی صورت.... دوست قديمی گذاشت....همسنگر قديمی.... دست اونو گرفتش

هل داد به سمت خودش.... نعره کشيد و گفتش....نبايد اين ماسکتو.... برای من بذاری....بذار که من بپرم....

 تو دو تا دختر داری....ولی اون اينجوری گفت....تو را به جان امام....حرف منو قبول کن....نگو ماسکو نمی خوام

اون زد زير گريه و گفت.... اسم امامو نبر.... ماسکو رو صورت بذار.... آبرو ما رو بخر....زد زير گوشش و گفت

 کشکی قسم نخوردم.... بچه چرا حاليت نيست.... اسم امامو بردم....ماسکو رفيقش گرفت.... گاز توی سنگر اومد

 وقتی می خواست بپره.... رفيقشو صدا زد....لحظه های آخری....وقتی می رفتش از هوش....خنديد و گفت برادر

يادم تو را فراموش....آهای آهای برادر.... گوش بده با تو هستم....يادت می آد يه روزی....  باهات جناغ شکستم

تويی که روز مرگيت....توی خونه نشوندت....تويی که بعد چند سال....هيچی يادت نموندت....عکسای يادگاری

 جورابای مردونه.... سربندای رنگارنگ....انگشتری و شونه....هر چی رو بهت می دم....روی زمين می اندازی

 می گی همش دروغ بود.... ياد نمی گی می بازی....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

                     بسم الله الرحمن الرحیم

                                         تفسیری بر آیه ی 53 سوره ی مبارکه ی زمر

ای گنهکاران چرا نا امیدید ؟

قُلْ يَعِبَادِى الَّذِينَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوب جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

بگو : اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد ! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد .

     این آیه یکی از امید بخشترین آیات قرآن در مورد پذیرفتن توبه است . حضرت علی (ع) می فرمایند : در تمام

قرآن آيه اى وسيعتر از اين آيه نيست . دقت در نکات زیر بسیار جالب است .

 

1 - تعبير به يا عبادى ( اى بندگان من ! ) آغازگر لطفى است از ناحيه پروردگار .

2 - تعبير به اسراف به جاى ظلم و گناه و جنايت نيز لطف ديگرى است .

3 - تعبير به على انفسهم كه نشان مى دهد گناهان آدمى همه به خود او باز مى گردد نشانه ديگرى از محبت پروردگار است همانگونه كه يك پدر دلسوز به فرزند خويش مى گويد اينهمه بر خود ستم مكن !

4 - تعبير به لا تقنطوا ( مايوس نشويد ) با توجه به اينكه قنوط در اصل به معنى مايوس شدن از خير است به تنهائى دليل بر اين است كه گنهكاران نبايد از لطف الهى نوميد گردند .

5 - تعبير من رحمة الله بعد از جمله لا تقنطوا تاكيد بيشترى بر اين خير و محبت مى باشد .

6 - هنگامى كه به جمله ان الله يغفر الذنوب مى رسيم كه با حرف تاكيد آغاز شده و كلمه الذنوب ( جمع با الف و لام ) همه گناهان را بدون استثنا در بر مى گيرد سخن اوج مى گيرد و درياى رحمت مواج مى شود .

7 - هنگامى كه جميعا به عنوان تاكيد ديگرى بر آن افزوده مى شود اميدوارى به آخرين مرحله مى رسد .

8 و 9 - توصيف خداوند به غفور و رحيم كه دو وصف از اوصاف اميد بخش پروردگار است در پايان آيه جائى براى كمترين ياس و نوميدى باقى نمى گذارد .

با این اوصاف آیا باز هم جایی برای نا امیدی باقیست !!!

                             تفسیر نمونه ، سوره ی زمر ، آیه ی 53 ــ

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

فرزند بانوی مدینه، شهید گمنام.

سلام بر تن‏های بی‏سر،
سلام بر سرهای بی‏پیكر،
سلام بر جنازه‏های دربه‏در،
سلام بر مادرهای بی‏قبر،
سلام بر قبرهای بی مادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

اه که چقدر دلم گرفته،چقدر بده که نمیدانم ازچی، رو دوشهام سنگینی کوهی را احساس

میکنم ،ولی نمیتوانم به زمینش بزارم،هوای دل ابری ،اما نمیتوانم اشک بریزم،انقدر

فکر امده سراغم ،که نمیدانم سراغ کدامیکیش برم،پاهام یاریم نمیکنند راه برم،

جوهر قلمم خشک شده ،قلمی که جوهرش از دل نباشه فقط نقاشی میکنه

نمی نویسه،انگار هیچکس مثل من نیست که باهاش درد و دل کنم،

تنها چیزی که احساس میکنم درد،و اینکه بر خلاف رود زیاد

دست و پا زدم ،و خسته شدم ،خودم را رها کردم

بگذار رود مرا نیز ببرد ، بقول یکی از بچه ها

تاریخ مصرف افکار من هم داره به پایان

میرسه،با زحمت فراوان

دستام را بالا میارم

و میگم الهی

شکر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

... شايد شنيده باشيد قصه‌ي آن مرده را كه به سوي مدفنش مي‏‌بردند و يكي از بستگانش مدام فرياد مي‌‏زد: اي واي تو را به خانه تاريك مي‌برند... خانه‌‏اي كه نمناك است و بي‌فرش و غذا... خانه‌‏اي كه مار دارد و عقرب و... و كودكي فقير كه اين سخنان را مي‌شنيد رو به پدر كرد و گفت: بابا اين مرده را كه به خانه‏‌ي ما مي‌برند! (با پوزش از فقرا ومستمندان...)  

چه دنیای ناانصافیست که زندگانی، چو مردگان زندگی میکنند(زنده و مرده ) انان زیاد تفاوت ندارد ،تنها فرق انها در این است که یکی زنده است ورنج میکشد و دیگری از رنج رها گشته،نانی را که خداوند به انها عطا کرده را میدوزدند ،فضایی را که برای سکونت انها مقرر شده را تسخیر میکنند ،حتی برای دفن رایگان انها فضایی وجود ندارد ،اه که چقدر با حکومت علی(ع) فاصله دارد این جهان. .......           

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

.......................از اقای حقیقت

تابستان بود و برادر قرباني را ديدم كه زير تانكر آب خودش را شست و شو مي‌داد به او گفتم برادر حالا چه وقت حمام گرفتن است؟ او گفت: جناب آقاي » حقيقت "" دارم غسل شهادت مي‌كنم. باورم نمي‌شد اما روز بعد دشمن پاتكي زد و چند نفر از ما شهيد و زخمي‌ شدند. يكي از زخمي‌ها برادر قرباني بود به او گفتم ببين بايد غسل جراحت مي‌كردي نه شهادت و او در پاسخم با صداي آدين بسته به ناله گفت: اما برادر » حقيقت "" بيجا نگفته‌ام من تا چند دقيقه ديگر عازم  بهشتم. هنوز چند قدمي‌از او دور نشده بودم كه ديدم داد و فرياد بچه‌ها بلند شد كه آقا سيد قرباني شهيد شده برگشتم و بالاي سرش ايستادم و گفتم اينها از چه طايفه اي هستند كه لحظه شهادت خود را از قبل مي‌دانستند. او تنها يك كلمه وصيت نوشته بود و آن هم سخن امام كه » پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد ""

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

...................
اي شهيدان يادتان در سينه هاست
يادتان در سينه ي آيينه هاست

پر شد از مي جامتان لاله ها
جاودان شد نامتان اي لاله ها

اي پرستوها كه هجرت كرده ايد
كوچ از اين عالم زغيرت كرده ايد

ياد باد آن آخرين لبخندتان
با عروس سرخ خون پيوندتان

اي مزار پاكتان ، دارالشفاء
از شما احيا قيام كربلا

مثل شمعي تا سحرگه سوختيد
درس عشق و عاشقي آموختيد

اي مبارك بر شما معراجتان
در بهشت آن قصر و تخت و تاجتان

گر چه قلبم نغمه خواني مي كند
واژه اما ناتواني مي كند

بي شما دلها غريبي مي كنند
كنج زندان ناشكيبي مي كنند

بي شما ما زار و غمگين مانده ايم
ما كه با اين بار سنگين مانده ايم

ما كه گاهي كار خود را ساختيم
در فراموشي به خود پرداختيم..!!
+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

................

به ياد دارم برادر (جواد علي گلي) كه يكي از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس است خاطره‌اي را به نقل نشسته بود كه بنده عينا به بيان آن مي‌پردازم:

در عمليات كربلاي 5 ما در واحد تعاون بوديم. امام جماعت ما طلبه جواني بود به نام حاج آقا "" آقا خاني "" از بچه‌هاي جواديه تهران بود و ما قبل از عمليات كربلاي 5 با وي آشنا شده بوديم. روحيه عجيبي داشت. در حين عمليات ايشان جنازه شهدا را به عقب منتقل مي‌كرد. آتش زياد بود و نمي‌شد آزادانه و به راحتي به وظيفه عمل كرد لذا او طنابي به كمرش مي‌بست و سر ديگر طناب را به كمر شهدا و به اين صورت آنها را به عقب منتقل مي‌كرد كه مبادا جنازه شهيدي به دست دشمن بيفتد و آنها با نشان دادن آن براي خود بهر ه برداري سياسي و تبليغاتي نمايند.

وي در شرايطي مشغول به اين كار يود كه مدام گلوله مستقيم تانك مي‌آمد. به ياد دارم در يكي از اين آمد و رفت‌ها و بر اثر اصابت مستقيم گلوله تانك سر ايشان از بدن جدا شد و به شهادت رسيد و يكي از برادران روحاني كه در كنار تن بي‌سرش  قرار گرفت اشك مي‌ريخت و تعريف مي‌كرد كه هنگامي‌كه سر از تن اين روحاني رزمنده جدا شد من با چشمان خود ديدم و با گوش‌هاي خود شنيدم كه از سر بي‌تنش اين صدا بلند شد: السلام عليك يا ابا عبدالله...1 و چند بار نيز تكرار شد. وقتي اين صدا را شنيدم تنم به لرزه افتاد.

خود من هم كه در چند قدمي‌آن شهيد بودم هر وقت به فكر اين قضيه مي‌افتم و از آن صحنه و از آن فرياد رسا يادم مي‌آيد، بدنم به لرزه مي‌افتد به گمانم او تمام اين معنويت و تقدس را در سايه ارتباط با خدا و با نماز و ارتباط روحي و معنوي با پروردگار به دست آورده بود....................

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

خدا یا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میان چند صد میلیارد ستاره و سیاره

میان این عظمت بی پایان

من کیستم ؟و چه

حرفی برای

گفتن دارم

الهی

شکر

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

هتک هرمت و تعرض به حرم شریف امام هادی و امام حسن عسکری (ع)

 را به ساحت مقدس امام عصر(عج) و شیعیان

جهان تسلیت عرض می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

بنويس شهيد و بعد برو سر خط.

 

همانجا که نخل هايش بدون سر نماز مي گذارد

 و بيدهاي مجنونش به سمت شرجي افق در اهتزازند.

 

از اين سطر به آن سطر, از اين خط به آن خط, از اين خاکريز به آن خاکريز.

 

حالا ديگر اين همه شهيد را کلمه ها تشييع مي کنند.

 

اصلا اين خط آخر ندارد.

 

بدون معطلي بجاي نقطه اشک هايت را بگذار و برو...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

اي شما آيندگان ، خوش بنگريد
قصه ي پيشينيان را بشنويد
هر چه داريد از يل بي ادعاست
از صفاي سنگر و مردان ماست
اين سر افرازي به آساني نبود
جز به خون هاي فراواني نبود
بس در اين ره خون جانبازان بريخت
تا كه بند از جان مظلومان گسيخت
نوجوانان جانفشاني كرده اند
مادران هم باغباني كرده اند
كوچه ها هر روز گلباران شدند
پر ز عطر عود سرداران شدند
برسر هر كوچه چندين حجله بود
كنج هر چشمي هزاران دجله بود
اي جواناني كه حيران مانده ايد
در دل آينده پنهان مانده ايد
اي عزيزان ،جبهه يك افسانه نيست
آه ياران قصه ي دلدادگيست
قصه ي معراج يك انديشه است
قصه ي مردان عاشق پيشه است
قصه ي سرمشق هاي مرگ سرخ
دفتري زيبا پر از گلبرگ سرخ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

الهی به انان که پر پر شدند

پر از زخمهای مکرر شدند

به انان که امروز ، فردایی اند

به انان که فردا تماشا یی اند

به انان که چون پرده بالا زنند

قدم در حریم تماشا زدند

به انان که زخمی ترین بوده اند

شهیدان میدان مین بوده اند

به انان که بالی رها داشتند

گذرنامه کربلا داشتند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/01ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس