تبليغاتX
f کجائید یاران کجائید؟؟؟ tr>

  إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كـَأَنَّهـُم بـُنـْيَانٌ مَرْصُوصٌ...                  ! 

یاد بادا شور شبهای وداع ............ کز درِ میخانه با خون شد دفاع

فکر کردم که عشق که مرز نمیشناسه....حالا که ما رو دعوت نمیکنن ، خودمون یک کم پرروئی کنیم .....

احساس کردم یکجایی که در آن فقط بوی معنویت بده و خارج از هر گونه وابستگی ها ، که آدم احساس راحتی کنه ، درد و دل کنه ، مناجات کنه، خودش را خالی کنه........ را کم دارم.

بهمین دلیل وبلاگ دیگر کجائید یاران را به امید خدا راه انداختم ، خواستم یک اسمی براش انتخاب کنم ، مثلا ، سقاخونه ، مناجات ، دعا ، درد دل، محرم راز ، اجابت ......نمیدونم این را گذاشتم که شما انتخاب کنید فعلا اسمش سقاخونه است.

این طور رسم ء که هر کس تو وبلاگی پیام بگذاره به حکم احترام باید جوابش را داد ، اما تو وبلاگ جواب کسی داده نمیشه ، اگر کسی جواب میخواهد باید بره اونجا و از آن عزیزان جواب بگیره ، انشاالله.

هر کس هر چیزی که تو دلشء ، و یا حاجتی داره ، یا میخواهد چیزی بنویسه تا بقیه هم فیض ببرند و یا..... بسم الله ،امیدوارم خدا دل همتون را راضی کنه.....و کمک کنید چراغش همیشه روشن بمونه ، منهم خیلی التماس دعا دارم.http://kojayid-yaran.blogfa.com/سقاخونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

من چند تا سئوال داشتم اگر دوست داشتی جواب بده ؟
از اینکه پدرت به جنگ رفت رازی هستی ؟
از اینکه بی عدالتی های بعد از جنگ می بینی ناراحت نیستی ؟
از اینکه می بینی مسئولین این افراد فراموش کردن نارا حت نمی شی ؟
از اینکه می بینی کسی قدر دان زحمات این عزیزان نیست ناراحت نیستی ؟

دوست عزیزی که این سئوالها را مطرح کردی: 

برای اطلاع شما باید بگویم، که من از جنگ بیزارم و برای همه مردم دنیا و بخصوص مسلمین همیشه از خداوند صلح و آرامش آرزو کرده و میکنم  ، اما اگر روزی مکتب و کشورم در خطر باشد ، دفاع حواهم کرد

و بابت آن هر هزینه ای که لازم باشد میپردازم ، همانطور که عزیزان شهید و جانبازمان کردند ، اما کسی که برای وطنش میجنگد ، مسلما

از این که در کشورش عدالت حاکم باشد و ارمان شهدا بتحقق برسد

احساس غرور میکند ، متاسفانه امروزه ، بعضی ها فراموش کردند که

ما بدنبال چه اهدافی بودیم ، و خون شهدا را پلکان ترقی خود قرار دادند

و از مظلومیت ، نیروهای محلص سوء استفاده کرده و میکنند.

بچه های جنگ این معامله را با خدا کردند ، و تنها معامله ای که همیشه سودمند است معامله با خداست!!!

 اینکه حانواده محترم شهدا و جانبازان تنها مانده اند ، بسیار درد آور

است ، اما کی انها را تنها گذاشته ؟؟؟؟ مردم یا دولتمردان ؟؟؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

دوستان عزیز: اگر خدا عمری داد در فرصت دیگر از خاطراتم  از

منطقه عملیاتی خیبر و جزیره مجنون براتون مینویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

بهر جهت وقتی چشمهام را باز کردم ، زیر یک چادر حلال احمر تو  حیاط

بیمارستان بودم ، چند تا سئوال کردند نمیدانم جواب دادم یا نه ، دفعه بعد تو

هواپیما بیدار شدم و دفعه سوم ............

خلاصه در تهران جراحی شدم  و وقتی چشمهام را باز کردم کنار یک مجروح

جنگی دیگر بودم ، خیلی تشنه بودم ، و تا یکماه هم اب ندادند...........

چند روزی گذشته بود ، خیلی بازدید کننده داشتیم هر روز چند بار اطاق پر و خالی

میشد ، تا اینکه یکروز یک خانم چادر مشکی به تختم نزدیک شد و  بعد از

احوالپرسی ، سئوال کرد از کجا اعزام شدم و در کجا بودم ، خوب که مطمئن شد

عکس حسین را به من نشان داد ، وبه من گفت چند هفته است که به ستادهای

تخلیه شهدا و مجروحین سر میزند ، تنها ۱۲ نفر از گردان ما را پیدا کرده که تنها

کسی که میتواند حرف بزند من هستم ، عکس حسین را به من نشان داد و

خواهش کرد اگر چیزی میدانم بگویم ، حسین همان جوان ۱۷ ساله ای بود که

روی شکم افتاده بود و خون از بینی او بیرون امده بود.

ان مادر گفت فرمانده گردان هم داماد انها بوده ، من هیچگاه این دو را با هم ندیدم

با اینکه همه همدیگر را میشناختیم ، اما این دو نمیخواستن هیچ گونه تبیعضی

وجود داشته باشد که از ثواب جهادشان کم شود ، و هر دو به جایی که میحواستند

رفتند ، روحشان شاد ، پیکر پاکشان هم در ان منطقه ماند.

عراقیها موفق نشدند مناطق از دست رفته را پس بگیرند ، اما ان روستا بدست

عراقیها افتاده بود ، بهمین علت پیکر پاک همرزمانمان در همان منطقه ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/27ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

با سلام

دوستان عزیزی پیام گذاشتند که عکسهای وبلاگ قابل رویت

نیستند ، با تماسی که با تعدادی از دوستان داشتم ، معتقد

بودند که عکسها را میبینند.

یکی از دوستان که همین مشکل را داشتند ، معتقدند که

از نظر فنی مشگلی نیست و احتمالا عکسها فیلتر میشود

اما سعی میکنم چنانچه راهی باشد این مشگل را رفع کنم.

لذا از دوستانی که از وبلاگ این حقیر بازدید میکنند ، خواهش

میکنم  که ، قید کنند که عکسها برای انها قابل رویت هست

یا خیر ، البته منظورم آندسته از دوستانی است که از ایران

وارد وبلاگ میشوند.

قبلا از همکاری شما دوستان خوبم ، کمال تشکر را دارم.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/27ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

چه خجسته شبي است امشب

که تمام هستي در انتظار رويداد بزرگي است که جهان را متحول خواهد نمود و بشريت را از منجلاب نابودي و فساد بيرون خواهد کشيد
چه خجسته شبي است امشب
که خورشيد نيمه شب طلوع مي کند و اين را تمام سياره ها در گوش هم زمزمه مي کنند!
چه خجسته شبي است امشب
که ارکان هرچه کفر و شرک در اين پهناور کره خاکي ميلرزد و راه نابودي خويش را آغاز ميکند!
چه خجسته شبي است امشب
که گوئي تمام انبياء يک بار ديگر و به يک باره متولد ميشوند ...
چه خجسته شبي است امشب ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

...راننده وانت با سرعت زیادی حرکت میکرد ، چرا که گلوله باران قطع نمیشد

و میبا یست از تیر رس دشمن خارج میشد ، سرعت زیاد وانت و دست اندازها

درد را دو چندان میکرد ، وانت به یک بیمارستان صحرایی که زیر زمین ایجاد شده

بود رسید ، و مجروحین را بداخل بردند ، چند تا سرم روی رودهای من خالی

کردند ، رودها مثل تکه گوشتی که تو خاک باشه ، پر از شن و حاک بود ، بعد

به داخل هلیکوپتری که منتظر پرواز بود بردند ، داخل هلیکوپتر تا جایی که ممکن

بود مجروح بود ، خلاصه به بیمارستان شهید چمران اهواز رسیدیم ، من را در

صف کسانی که باید جراحی میشدند قرار دادند ، چرا که مجروح خیلی بیشتر

از ظرفیت اطاق عمل بودند ، دیگه نمیتوانستم، درد امانم را بریده بود ، هر کسی

که از کنارم رد میشد ، پایش را با زحمت میگرفتم و خواهش میکردم یک کار کنه

من راحت بشم ، نمیدانم چگونه توصیف کنم که در چه وضیعتی بودم.......

نمیدانم بعد از اینهمه ساعت و خونریزی چرا بیهوش نمیشدم ؟؟ تا روی تخت عمل

بهوش بودم ، بعد یک احساس حیلی زیبایی داشتم ، خوشبحال شهدا ، احساس

میکردم ، بدون درد خیلی سبک تو ابرها اینور و انور میرفتم ، و خودم را روی تخت

عمل در حال جراحی میدیدم ، خودم هم نمیدانم ان صحنه ها با ان ارامش و صفا

چگونه حاصل شده بود ، شاید روحم در حال پرواز و دور شدن از بدنم بود ، اما بدن

رهایش نمیکرد ، هیچ وقته دیگر این احساس را نداشتم ، حیلی افسوس میخورم

که از ان حال خارج شدم و قدرش را ندونستم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/25ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

.......خوب به یک جایی رسیدم که باید خیلی از خودم بگم ، کار خوبی نیست

که آدم از خودش بگه ، منو ببخشید !!!!!!!!!!

هر چه با دست اشاره میکردم کسی نمیتوانست بیاید کمکم ، نیم ساعت قبل

حسن حتی تا نزدیک پل می آمد و زخمهای بچه ها را میبست حالا من از پل ۵۰

/۶۰ متری به عقبتر امده بودم ولی امکان آمدن نبود ، تجهیزات  و کوله پشتی

را کنار گذاشتم (این دومین کوله من با وصیعت نامه بود که بجا میماند) بهر زحمتی

بود حودم را به کنار دیوار کشاندم ، حسن آمد زخم مرا ببندد ، وقتی دید که روده ها

......صرفنظر کرد (تو اموزشی همیشه میگفتند اگر عضوی از بدن بیرون آمده بود

آنرا بداخل فشار ندهیم) به همین علت حسن نتوانست کاری کند.

اینجا که ما بودیم هیچ وسیله نقلیه ای نبود یعنی باید آن ۲/۳ کیلومتر را پیاده

بر میگشتم، یکی از برادران زیر بغل من را گرفت و گفت برویم ، خدا خیرش بده کاش

میتوانستم دوباره ببینمش ، انگار پای راستم کوتاه شده بود بسختی بزمین

میگذاشتم و همینکه بزمین میرسید از طرف راست به زمین میخوردم ،  درد

خیلی شدید بود و مرتب بزمین میحوردم چون همه روده ها بیرون آمده بودند و

میباید دودستی زیرشون را میگرفتم ، هر بار بزمین میخوردم دیگر نمیخواستم

بلند شوم ، اما آن برادر به هر مکافاتی بود بلندم میکرد و دلداری میداد ، و مرتب

با انگشت خاکریزهای خودمان را نشان میداد ، چشمانم از عرق و درد باز نمیشد

و هیچ خاکریزی را نمیدیدم ، دوباره میگفت دیدی تویوتوهای خودی.......

آتش خمپارها خیلی شدید بود و مجبور میشد هر از چند گاهی خیز برود ، خیلی

قسمش دادم که من را رها کند برود ، اما این کار را نکرد ، در همین حال بودم که

پیکر پاک حسین را دیدم ، بروی شکم افتاده بود و کمی خون از بینی او بیرون

آمده بود ، حسین خیلی آرام و متین و خوشرو بود حدود ۱۷ سال سن داشت

روحش شاد ، نمیدانم این راه چقدر طول کشید ، آخرین باری که بزمین افتادم

ان برادر گفت ببین رسیدیم دیگه نمیتوانستم ، رفت و کمی بعد دو تا امدادگر با

برانکار آمدند ، تو این فاصله چند متری مجبور شدند سه بار حیز بروند ، خط

قیامتی بود بدجور زیر آتش بود ، و همه امبولانسها و ماشینهای مجروح برده

بودند ، تنها یک وانت سر باز مانده بود که جلو مجروحینی نشسته بودند که بهوش

بودند و پشت مجروحینی بودند که وضیعت خرابی داشتند ، من را هم کنار آنها

گذاشتند ، دوتا از بچه های هنرستان و یکی از بجه محلها من را دیده بودند و

فکر میکردند آخر کارمه ، و مرتب از من سئوال میکردند که کاری ، پیغامی......

کف وانت فلزی بود و شیار شیار از بچه ها خواستم که چیزی زیر سرم بگذارند

یک تیکه مقوا زیر سرم گذاشتند ، آتش شدید بود و وانت نمیتوانست حرکت کند

خمپاره ای کنار وانت منفجر شد و صدای برادر مجروحی که جلو نشسته بود بگوش

میرسید که ترکش صورت او را گرفته ، بلاخره وانت راه افتاد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/23ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

.....تو آموزشی برنامه سخت و فشرده ای داشتیم ، هر روز صبحگاه و تخریب

تاکتیک و رزم و رزم شبانه....یک برادری که فرمانده گردانمان بود ، هر روز وقتی

برامون سخرانی میکرد گریه میکرد و میگفت:حیلی از بچه هایی که اینجا آموزش

دیدند و رفتند ، برنگشتن و من همچنان اینجا مونده ام و توفیق شهادت نصیبم

 نشده هر روز حلالیت میطلبید.

وقتی آموزشی تمام شد وقت اعزام ، غوغایی بود چند هزار رزمنده ، و حیلی از

حانواده ها که برای بدرغه آمده بودند ، مادرم تو آن شلوغی خیلی دنبالم گشته

بود ، و خدا را شکر پیدام کرد و با اشک و خنده از من خداحافظی کرد.

و تا اخر هم منتظر ماند تا اتوبوسها راه افتادند.

یک نخل نیم سوخته در ده متری من بود تصمیم گرفتم ، هر طوری شده خودم

را به ان برسانم و پناه بگیرم ، پیش حودم اینطوری فکر کردم که با دو خیز خودم

را به نخل برسانم ، تا تیربارها هدف جدید بگیرن رسیدم انجا ، خیز اول را رفتم و

کمی بعد خیز دوم را ، همینطور که بین هوا و زمین بودم زدند.

برای چند لحظه همه جایم بی حس شده بود تو سرم یک صدایی مثل صدای

برخود پتک با آهن پیچیده بود ، کمی بعد دستم را روی شکمم گذاشتم زیر دستم

چیز گرمی احساس کردم ، حمایل و فانوسقه را با مکافات باز کردم ، با باز کردن

فانوسقه روده هام از زیر لباس بیرون ریخت ، با دست به حسن میگفتم بیا ، اما

اتش شدید بود نمیتوانست بیاید ، او هم با دست اشاره میکرد بیا بیا ، اما چطور ؟

 جیگرم برای شهدای گمنام و مادران منتظر همیشه اتش میگیرد ، اخرین نگاه

مادرم بنظرم آمد پیش خودم فکر میکردم که اخر راهه ، اما نباید بدست عراقیها

بیفتم و هر طوری شده خودم را به عقبتر بکشم شاید پیکرم بدست خانواده ام

برسد........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

در سالگرد سید شهیدان اهل قلم مرتضی اوینی ، بچه ها تو قعله حرف دلش متن های زیبایی نوشتند ، یکی از متنها را از برادر  عزیزم ناشناس انتخاب کردم ، بدل من که خیلی نشست.....خدا خیرش بده.

سلام

سلام آقا سیدمرتضی

شهادتت مبارک . البته تبریک به مایی که بعد پرواز تو باورمون شد باب شهادت برای همیشه بازه ...
نمیدونم چرا شهادت تو برای هیچ کس غم نداشت !!! اونقدر که تو قشنگ رفتی . اون لبخند شیرینی که تا عالم عالمه بعید میدونم دوباره تکراری به این شکل داشته باشه و ...... خوشا به سعادتت که پیش خدایی ، پیش آقای دلم عباس ،
آقا سید دارم گریه میکنم ، بغضی دارم به اندازه همه عمرم همین الان به همین اشک قسمت میدم به خدا بگو که بغض و دلتنگی ما رو اول بنام مهدی فاطمه (عج الله) و بعد جوار خودش قرار بده
آقا سید میبینی دوستای نابت چه مامن امنی رو برای دلای پژمرده ما مهیا کردن که بیاییم و با رفاقت چون تویی یه خورده از سیاه رویی خودمون دور بشیم و عاشقانه با خدای خودمون ، با امام زمانمون ، با عاشقایی که ندیده عاشقن نجوا کنیم . میدونم که میدونی جزو شهدایی هستی که مصداق بارز نوید الهین که : مپندارید شهیدان مرده اند ، بلکه آنان زنده اند .....
آقا سید حضور سبزت رو میبینی ؟ !!!
یادته اون روز که آقا سید مصطفی از خاطراتش با شما گفت و اینکه یه روز شما همه زندگیتو ، همه دست نوشته هات رو همه اون چیزی که سالها برای به دست آوردنشون زحمت کشیده بود از بین بردی برای اینکه دوباره شروع و آه که چه آغازی داشتی که پایان جز نوشیدن شربت شهادت نبود
یادته به تبعیت از شما منم همه زندگیم رو از بین بردم نه یکبار بلکه دوبار همه آغاز نکردم با اون آغازی که تو کردی و میبینی هنوز به زمین خدا چسبیدم و به بنده هاش آویزون .......
آقا سید ترو جدت بیا و دل نازنینت برای ما به رحم بیاد ... بیا و از خدا سرنوشت خودت رو برای ما بخواه ... بیا و یه پر از بال پروازت به ما قرض بده ... بیا و با نوک انگشتت اشک روی گونه هامون رو بچین و با زبان تفسیر گوی خودت برای خدا بگو چه بغض و حسرتی پشت این اشکا خوابیده ... بیا و نظر لطفی به برو بچه های قلعه حرف دل بکن و همه ما رو مهمون خونه ویلاییت توی بهشت بکن ...
آقا سید تو که میدونی من زبون مهربون و صدای قشنگ ترو ندارم ، میدونی که قلمم شکسته است و نمیتونه نجوای دلم رو مثل تو روی کاغذ بیاره ، میدونی که شکسته ام ، ترو به قلب پاکت برای ما دعا کن
به روح پاکت قسم قلبم میگیره وقتی خاطرات بازمانده رو میخونم و میبینم با چه دلی داره راه رو تنها ادامه میده
قلبم به درد میاد وقتی خروش میاد و میگه اشکش شده فریاد و آسمون رو داره میلرزونه
واویلای دلم میشه وقتی میبینم عبدالفاطمه حسرت دلش رو تنها برای چشمای سبز پشت قاب عکس میگه ، سورنا دلنوشته هاش داره داغونم میکنه ، بیقرار و بیقراریاش و فقط اون کلمه آخرش که میگه داداش کوچیکتون و منو به یاد برادری آقام عباس میندازه ، از دل کوچیک شهید گمنام بگم و بخوام ترو به همنامیش با امامم علی قسم بدم ، بخوام از دلتنگ کربلا بگم که برگشتم تا ببینم روزی که بقولش عمل کنه و برامون پیغام بگذاره ... خداحافظ رفتم کربلا ، از مست وصال بگم که مست شد و رفت که رفت ، از زهرا بگم و شیدایی دلش ، از علی داداش بگم و تنی که پاره پاره است و داره دل زهرا رو خون میکنه ، از عبدالرضا بگم یا از مرید ............ از چی و از کی بگم آقا سید که تو خودت صاحب سایتی و هر روز میایی و اونو به روز میکنی ...............

آقا سید دیگه خودت از نقطه چینهام تا ته قلبم برو اما دلم رو خوش کن که به تهش رسیدی آرزوی همه ما برآورده شده ............



یا علی آقا سید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/20ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

....موقعیت ما اینچنین بود که بین ما و خط اولمان حدود ۲/۳ کیلومتر فاصله داشت که بخشی از آن

را کانالهای خشک و بقیه آن یک دشت مسطح بود،همانطور که پیشتر نوشتم چند دیوار از یک

روستای کوچک باقی بود،حدود صد متر جلوتر  یک سربالایی کوچکی مثل خاکریز بود و دنباله

آن یک پل ،سمت چپ و راست پل نخلستان بود،انطرف پل بلندتر بود و بر ما مسلط بودند.

من تقریبا نزدیک پل بودم،وپشت زنجیر یکی از تانکهای عراقی که بجا مونده بود پناه گرفته بودم

روی پل پیکر اکثر بچه های گروهان بود،در تمام منطقه شاید ۷/۸ نفری هنوز مقاومت میکردند

کربلایی بود، وصف ناپذیر.

منطقه را با خمپاره و تانک و تیربار زیر آ تـش شدید گرفته بودند،من و یک برادر دیگر پشت زنجیر

تانک پناه گرفته بودیم،از صدای مهیب برخورد گلوله ها به بدنه تانک معلوم بود که ما را هدف

گرفته اند،بین بچه ها یک جوان ۱۵/۱۶ ساله قمی داشتیم بنام حسن،او امدادگر گروهان بود

قدی کوتاه،ولی شیر دل بود.

از طرف پل رضا را دیدم که خون آلود خودش را به ما نزدیک میکرد،بد جوری خورده بود،نمیدانم

چند تا گلوله خورده بود،ولی دستها و پاهاش خون الود بودند،اشک میریخت و قسم میداد،حسن با

هر زحمتی بود خودش را رسوند و زخمهاش را بست و گفت برو،موقعیت غریب و درد آوری بود.

سعی کردم بلوک سیمانی را جلو سرم بگذارم و تیر اندازی کنم،که تیربارهاشون بلوک را زدند،

انگار یکی گفت از انجا دور شوم،با زحمت خودم را میکشیدم بطرف یک گودال کوچک که از حرکت

تانکها بجا مانده بود،هنوز دو سه دقیقه از دور شدنم از تانک نگذشته بود که تانک منفجر شد....

بجز بیسیمچی که مرتبا یک جمله را تکرار میکرد و من و یکنفر دیگر کسی جلوتر نمانده بود،عقبتر

کنار دیوار هم ۳/۴ نفری دیده میشد،چنان تیربارها میزدند که خاک و گل فرو رفتن گلوله ها به زمین

روی صورتم میریخت،بهر طرف قلتیدم میزدند.......

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/19ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/19ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

............ازروستا فقط همین دیوار بلند مانده بود،بین دیوار یک راهی یکمتری بود که در گذشته کوچه

بوده،از این راه یکمتری فقط سرخی گلوله ها بود که دیده میشد،من فکر میکنم عراقی ها ما را دیده

بودند چرا که در تمام مدتی که ما در حرکت بودیم منور میزدند و بمحض رسیدن به نزدیکی آنها

از همه طرف اتش گشودند،در حقیقت با فشار صدام،تدارک حمله ای جدید برای باز پس گرفتن مناطق

از دست رفته را در سر داشتند،حالا تصورش را بکنید،چه جنگ نابرابری بین شاید یک گردان ایرانی

و نمیدانم چند هزار نفر عراقی فقط این را میدانم،که آتش خیلی شدید بود.

فرمانده الله اکبر کنان زد به همان کوچه و تعدادی هم بدنبال او، انفجاری بین ما که هنوز به دیوار چسبیده

بودیم و دیگران فاصله انداخت،با بسم الله من هم به کوچه زدم و چند متر بعد زمین گیر شدم،انقدر دود و

خاک انفجار ها زیاد بود که هیچ چیزی نمیدیدم،کم کم هوا روشن میشد،در گوشه ای برادر اصفهانی با

یکی دیگر از بچه ها که پناه کوچکی با سنگ و کلوخ جلوی سرشان بود را دیدم،خودم را به انها رساندم

پرسیدم بچه ها کجا هستند،گفت جلو نزدیک تانک،من توی اون تاریکی و گرد و خاک هر چه نگاه کردم

تانکی ندیدم،تنها چیزی که دیده میشد نخلهای سرکنده بود،در این حین یکی از بچه ها از دل گرد و خاک

انفجار،دیده شد که به طرف ما میامد،حودش را به ما رسوند گفت فشنگ فشنگ،یک خشاب گرفت و با همان

سرعت رفت من هم بدنبال او،آخ که چقدر غریبی و تنهایی سخته........فاصله بین اصفهانی و تانک شاید

صد متر بود،ولی تانک را همچنان نمیدیدم،باز بین من و آن برادر فاصله افتاد،اصلا انفجار اجازه حرکت

نمیداد،واقعا کلاه در چنین موافعی خیلی موثر است،چون با هر انفجار کلی سنگ و کلوخ و خاک و ....

که روی سرت میریزه،یک بلوک سیمانی را جلوی سرم گذاشته بودم،و خودم را به جلو میکشیدم،بهر

زحمتی بود خودم را به تانک رساندم........

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

یکجورایی دست و پاچه شده بودیم ،معمولا قبل از عملیات با خبر

میشدیم و فرصت کافی برای آماده شدن داشتیم،در آن تاریکی

کلاهم را پیدا نکردم،بهر جهت به خط شدیم،پتوها را داخل وانتها

انداختیم،چند وانت تجهیزات هم آماده بود،فرمانده گفت تا انجا که

ممکن است تجهیزات برداریم،علاوه به تجهیزات شخصی،هر کس

میتوانست یک یا دو گلوله آر پی جی برداشت،تا وقت درگیری در

اختیار آر پی جی زن قرار دهد،از روی خاکریز و جاده رد شدیم و

به یک خط حرکت میکردیم،هر چند دقیقه بحاطر منورهای عراقی

روی زمین مینشستیم که دیده نشویم،در اینجا هم رضا جلوی من بود

بعلت خوردن کنسرو و آبهای گرم اکثر بچه ها بیمار شده بودند.

و حونریزی داخلی داشتند،هر وقت منور میزدند،از فرصت استفاده

کرده.............

حدود دو ساعتی رفتیم،رسیدیم به یک روستا با دیوارهای کاهگلی

از روستا چند تا دیوار باقی مانده بود،همینطوری که به یک خط به

دیوار میرسیدیم و  پشت به دیوار بودیم،هنوز همه بچه ها به دیوار

نرسیده بودند و در تاریکی آخر خط معلوم نبود که بیکباره همه جا

آتش شد.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

........................بچه ها در سنگرهای عراقی که بدستمان افتاده بودند

تقسیم شدند،من همراه چهار نفر دیگر در یک سنگر بودیم،جاده زیر آتش بود

هواپیماهای دشمن خط ما را بمباران میکردند،چون از محور دیگر رزمندگان وارد

شهر شده بودند و تنها راه فرار این جاده بود.

بیرون از سنگر کنار منبع آب نشسته بودم،دوربرمان پر از اجساد عراقی بود

زیر نور حورشید باد کرده بودند و بوی تعفن همه جا را گرفته بود،برخورد خمپارهای

دشمن روی اسفالت صدای مهیبی داشت.در همین حال تو فکر بودم که

خط دوباره بمباران شد،یکی از راکت ها به فاصله خیلی کمی از سنگر ما به زمین

خورد و عمل نکرد حدود یکمتر ونیم داخل زمین رفته بود.

دور بر ظهر خبر دادند که خرمشهر ازاد شد،چه شوری و هلهله ای،همدیگر را

بغل میکردیم و تبریک میگفتیم،شاد بودیم و تیر هوایی در میکردیم،برای چند لحظه

همه چیز را فراموش کرده بودیم،چه روز زیبایی قلم من نمیتواند این روز را انطور

که بود بتصویر بکشد.

طرفهای غروب فرمانده به سنگر ما آمد،وبرنامه پاس شب را مشخص کرد،من از

ساعت یک تا سه قرار شد پاس بدم،از یکی از بچه ها خواستم که با هم پاس

بدیم و قبول کرد،شب پوتینهامو گذاشتم زیر سرم و تفنگم را هم دم دست،و

خوابیدم،دور و بر ساعت یک بیدارمان کردند،فکر کردم وقت پاس من است،ولی

همه را بخط کرده آماده حرکت شدیم.،از اینجا آخرین ساعات من با گروهان ابراهیم

آغاز میشه،با اینکه بارها به جنوب اعزام شدم،ولی در کنار گروهان بودن چیز

دیگری بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/14ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

............

خمپاره ای کنارمان منفجر شد بعد از انفجار صدای برادری می امد که در

حالت خاصی گریان با امام حسین و حضرت عباس صحبت میکرد و اضهار

شرمندگی میکرد که از این جلوتر نتوانسته بره،میگفت با آرزوی ازادی و

زیارت کربلا امده ولی اینجا اخر راهش شده،خیلی گریه کرد تا از حال رفت

صبح از بچه ها سراغش را گرفتم،برادری میگفت ترکش روی سینه او را

برده بود و این برادر دستش را تا صبح روی شش او گذاشته بود،میگفت

تا میبردنش شش میزد و زنده بود.

چه روزی بود روی خاکریز ها به این ور انور میرفتم،همه جا کشته های

عراقی همه جا مهمات،بچه ها هر کدام گوشه ای نشسته بودن،تو چهره

انها خستگی و غم از دست رفتن یارانمان دیده میشد،ماشینها در رفت و

امد بودند،برای اولین بار نان نرم و کمپوت خنک اورده بودند،همینطور که

مات اینسو و آنسو میرفتم یکی از بجه ها صدام کرد،برام کمپوتی باز کرد

اما از گلویم پایین نمیرفت،گذاشتم و رفتم فرمانده را پیدا کنم،بچه ها گفتند

در کنار سنگر فرماندهی عراقی ها رو مین رفته و شهید شده.

دوباره به خط شدیم و راه افتادیم بعد یکساعت به جاده اسفالته اهواز

 شلمچه رسیدیم..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/10ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

با آرزوی ثواب اشک....التماس دعا......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 رحلت رسول اکرم و شها دت امام رضا و شهادت امام حسن مجتبی را به عموم شیعیان تسلیت عرض می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

همه جا اتش بود،فرمانده گفت تیراندزی نکنیم،تیربارهای عراقی چنان تنظیم

شده بود که اگر هر کس سرش را بلند میکرد مورد اصابت قرار میگرفت،شاید

صفر هم بهمین علت از سر خورده بود،اخه هیکل بزرگی داشت،اتش اصلا

قطع نمیشد شاید هر یک دقیقه یک انفجار روی سرمان بود،بچه ها به فاصله

خیلی کمی از همدیگر رو و کنار حاکریز دراز کشیده بودند،ولی نمیشد دید

که کجا هستیم و کی مانده،قبل عملیات برای اینکه معلوم نشود کی عملیات

است یک هفته ای بود هر شب آماده و با تجهیزات منتظر میماندیم و همانطور

خابمان میبرد،صبح دوباره میگفتند اماده بخوابید امشب عملیات،بهمین جهت

خیلی خسته بودم و انوقت که قرار شد شلیک نکنیم،برای مدتی چشمهام

خیلی سنگین شده بود و در همان حالت خوابم برد،برادری که کنار من بود

دستش را مرتب دراز میکرد و کلوخه هارو جلوی سرمان میگذاشت که پناه

 داشته باشیم،بیکباره من را بیدار کرد گفت تو محاصره هستیم مواظب باش،

باورم نمیشد که زیر ان اتش باری خوابم برده باشد......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

کربلای جبهه ها یادش بخیر
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

.... .....

حدود دو ساعتی از شروع عملیات گذشته بود که از خط عراقی ها عبور کرده بودیم و به پشت خط عراقی ها رسیدم فرمانده خبر داد همه دراز کشیده و تیراندازی نکنیم،معمولا گروهان پشت سر هم حرکت میکند،چرا که وقتی خمپاره ......دشمن بین بچه ها منفجر بشه تلفات کمتری داره،فرمانده در سر ستون حرکت میکنه و یک بیسیمچی همراهش است،فرمان بصورت نفر بنفر منتقل میشود یعنی جلویی به عقبی خبر میدهد همینطور تا آخر ستون،آخرین نفر ستون صفر بود بعدش یک تک تیرانداز که وقتی ارپی جی زن در حال شلیک است او را محافظت میکند بعدش من دراز کشیده بودم،در دل تاریکی شب صدای یک ایفا می آمد،صفر بلند شد و نشونه گرفت،همینطور که ایفا نزدیک میشد،تعدادی از بچه ها که نزدیکتر به ما بودند گفتند نزن خودیه در بین بزن و نزن صفر مانده بود که ایفا به ما نزدیک شد واز نور منورها ما را دید و برگشت و در دل تاریکی دوباره غیب شد،برای مدتی ما نباید تیراندازی میکردیم تا فرمانده موقیعت را بپرسد که بچه های خودمان را نزنیم،بعد سینه خیز پشت فرمانده به حرکت درآمدیم،که دوباره به حاکریزهای عراقی رسیدیم،باید از این طرف خاکریز به آن طرف حاکزیز خودمان را میکشیدیم ،روئ خاکریز را شدیدا میزدند،واقعا وجب به وجب اتش میبارید یا حسین کنان سینه خیز هم شلیک میکردیم و هم خودمان را میکشیدیم چند تا از بچه ها در همانجا مجروح و شهید شدند صبح که جنازه ها را جمع میکردیم صفر هم روی خاکریز شهید شده بود،یک گلوله مستقیم به سرش خورده بود،چند تا از بچه ها بهمین شکل شهید شده بودند،صفر هیکل بزرگی داشت چند نفری بلندش کردند،ولی کنار صفر یکی از بچه ها که فکر میکنم ۱۵/۱۶سال داشت از شدت درد در حالت نشسته انقدر خون ازش رفته بود که خشک شده بود روحش شاد او هم از سر حورده بود....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

با سلام و تبریک مجدد سال نو:

...............

هوا گرگ و میش است ، کم کم دارد روشن میشود،درگیری  سبکتر شده اخرین

حاکریزها هم سغوط کردند،تا دلت میخواد اسیرء که دارند میبرند.کم کم عظمت عملیات معلوم میشه،شب سختی بود دو سه ساعتی هم در محاصره بودیم،چه اتشی میریختن سرمان همه جا را سرخ کرده بودند یک ان هم اتش قطع نشد،من

که شب بد میبینم به رضا گفته بودم هوای من را داشته باشد،ولی وقتی درگیری شروع شد گمش کردم خلاصه خدا بقیه اش را جور کرد،وهمان اول حمله چند سنگر عراقی پاکسازی شد، سخته بتصویر کشیدنش،ما در یک دشت باز و بیپناه،مقابلمان میدان مین،روبر، خاکریزهای دشمن. رو و پشت خاکریزها، سنگرهای عراقی،تصورش بکنید انطرف سنگرکه رو به ما است یک سوراخ شاید 20الی30 سانتی که برای هدف گیری تعبیه شده!!نمیدانم چگونه ممکن است که گلوله های ما از ان سوراخ عبور کره...،ولی همینقدر بگویم که سنگری نبود که در ان یکی دو تا کشته عراقی نباشد......

همان اوایل عملیات توی اون وضیعت بند کوله پشتی من باز شده بود،یک ان نشستم که ان  را ببندم؛پیر مردی خودش را به من رساند و گفت برادر کجات خورده؟گفتم کولم باز شده دران  دست و پاچگی نه من و نه او توانستیم ببندیمش،بنده خدا گفت:برو من می آورمش بندش را گرفته بود و روی زمین میکشید،که یک دفعه گفت این دیگر بدرد نمیخورد برو.

من هم الله اکبر کنان .........

حالا که روز شده،رفتم که پیداش کنم،که دیدم اصلا ممکن نیست منطقه خیلی وسیع است و بخش زیادی از منطقه میدان مین،از خیرش گذشتم و رفتم یک کوله عراقی بردارم ...داخل یک سنگرگروهی عراقی رفتم،بمحض اینکه داخل شدم یکی که زیر پتو بود یکباره بلند شد و شروع کرد به عربی گفتن،من که نمی فهمیدم به یک مکافاتی رساندمش بالی خاکریز و تحویل دادم،دوباره برگشتم ورفتم داخل سنگر کوله ان بنده خدا را برداشتم که دیدم زیرش تفنگش بود،کلاش تمیزی بود اسلحه خودم را انداختم و آن یکی را برداشتم ،از ان تفنگ اصلا شلیک نشده بود،شاید ان بنده خدا هم میخواست همین را بگوید که من متوجه نمیشدم.

دوستان اگر موافقید ادامه بدهم..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/03ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

پيامبر اكرم ( ص ) :
« فَنَيرِزوُا اِن قَدَرتُم كُلُّ يَومٍ يَعنِي تَهادَوا وَ تَواصَلُوا فِي اللهِ »
اگر مي توانيد هر روزتان را نوروز كنيد ، يعني ( هر روز ) در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با يكديگر پيوند بر قرار كنيد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/03ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/03ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس