تبليغاتX
f کجائید یاران کجائید؟؟؟ tr>

  إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كـَأَنَّهـُم بـُنـْيَانٌ مَرْصُوصٌ...                  ! 

یاد بادا شور شبهای وداع ............ کز درِ میخانه با خون شد دفاع
مي‍گفت:« در مكه از خدا چند چيز خواستم؛ يكي اينكه در كشوري كه نفَس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه‍اي بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ بخاطر همين هردفعه مي‍دانستم بچه‍ها چي هستند. آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سؤال بود كه حاجي اين‍همه خط مي‍رود چطور يك خراش برنمي‍دارد. فقط والفجر4 بود كه ناخنشان بريد. آن شب اين‍را كه گفت اشك‍هايش ريخت. گفت: « اسارت وجانبازي ايمان زيادي مي‍خواهد كه من آن را در خود نمي‍بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم. »

خبر را داخل ميني بوس از راديو شنيدم.

«شوهر»م نبود. اصلاً هيچ وقت در زندگي برايم حالت شوهر نداشت. هميشه حس مي‍كردم رقيب من است و آخر هم زد و برد.

وقتي مي‍رفتيم سردخانه باورم نمي‍شد. به همه مي‍گفتم: « من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون‍ما نرود» هميشه با او شوخي مي‍كردم، مي‍گفتم: « اگر بدون ما بروي، مي‍آيم گوشَت را مي‍بُرم . » بعد كشوي سردخانه را مي‍كشند و مي‍بيني اصلاً سري در كار نيست. مي‍بيني كسي كه آن همه برايت عزيز بوده، همه چيز بوده ...

طعمي كه در زندگي با او چشيدم از جنس اين دنيا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت كند حاجي را .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

برای دیدن سقاخونه کجائید یاران اینجا را کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود  ازبس بچه ها حاجی را دوست داشتد می ریزند سر حاجی  ، حاجی می گوید : بی انصاف ها انگشت مرا شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت دست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است .

                              ******************************

مادر حاجی می گوید : به او گفتم کار درستی نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی ، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم . گفت : نه ، نه ! حرف این چیزها را نزن ، دنیا هیچ ارزش ندارد شما هم غصه مرا نخور ، خانه من عقب ماشینم است ، باور نمی کنی بیا ببین . همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد : سه تا کاسه ، سه تا بشقاب ، یک سفره پلاستیکی ، دو تا قوطی شیر خشک بچه و یک سری خورده ریز دیگر . گفت : این هم خانه ... دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها ، خانه هم باشد برای خانه دارها .  

 

                         ************************************

 

خواب دیدم ابراهیم توی اتاقی نشسته . گفتم : برادر همت ! شما اینجا چی کار می کنید ؟ برگشت گفت : برادر همت اسم دنیای من بود ، اسم این دنیای من " عبد الحسین شاه زید " است . بعد ها که ابراهیم شهید شد رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کنم . آن آقا گفت : عبد الحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین ( ع ) به شهادت می رسند . مقامشان هم مثل زید است که فرمانده لشکر حضرت رسول بود  ..

 نقل از همسر شهید

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

جریانی که هم اکنون سیاست را بر استراتژی مقاومت ترجیح میدهد ، ولی بر عکس آن را تبلیغ میکند ، همت را در قرارگاه همت در منطقه

عملیاتی فتح المبین زندانی کرد و اگر به آنجا رفتید ، تامل کنید و قطراتی اشک در مظلومیت همت بریزید ، آری او را زندانی کردند و نام آن را تنبیه همت گذاشتند تا خارج از چارچوب آنان سخن نگوید.

................

اولین دیدار همت با حضرت امام(ره)، تاثیر عمیقی در وجود او گذاشته بود.

همت تازه سپاه قمشه را راه‌اندازی كرده بود و از این‌كه می‌توانست امام و مقتدای خودش را ببیند، خوشحال بود.وقتی از دیدار حضرت امام(ره) برگشت، تا مدتها از نشئه این دیدار سرمست بود. خودش می‌گفت: «خیلی منقلب شده‌ام،»

پرسیدم: «آن‌جا چه اتفاقی افتاد؟»

گفت: دست آقا را بوسیدم و امام دست خود را به محاسن من كشید. در آن لحظه كه امام این كار را كرد، من دیگر در حال خودم نبودم. حالتی به من دست داد كه تا زنده‌ام فراموش نخواهم كرد.»

او قبلاً هم امام(ره) را دیده بود. اولین روزی كه ایشان به ایران آمدند؛ همت میان جمعیت مشتاق در بهشت‌زهرا(س)، امام(ره) را دیده بود ولی آن‌بار با این ‌بار تفاوتهای بسیاری داشت.

نوازش حضرت امام(ره) روح او را چنان آشفته كرده بود كه دیگر در قفس تنش نمی‌گنجید و چنین شد كه عشق و علاقه او به مقتدایش تا شهادت مظلومانه‌اش او را همراهی می‌كرد.

* ولی الله همت

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

قبل از عملیات ، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی ، بیش تر بود تا توی سنگر . جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست . می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند.

 نزدیک عملیات بود . می دانستم دختردار شده . یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون . گفتم « این چیه ؟ » گفت « عکس دخترمه .» گفتم « بده ببینمش » گفت « خودم هنوز ندیده مش.» گفتم « چرا ؟ » گفت « الآن موقع عملیاته . می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده . باشه بعد. »

وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم .زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم « دستت درد نکنه . این آفتابه رو آب می کنی؟ » رفت و آمد . آبش کثیف بود. گفتم « برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی ، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش . طفلکی زین الدین بود

عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد ، یک نفس راحت کشیدم . مهدی که شنید بچه دختر است، گفت « خدارو شکر . در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»


هفت صبح ، بی سیم ز دند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت ، به کمین گروهک ها خورده اند بروید ، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم . دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم . توی ماشین را که گشتیم ، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم . دستور دادند باز هم بگردیم . وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

برای دیدن سقاخونه کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد ، داشتیم نگران میشدیم که ناگهان یک نفربر زرهی ، پیش رویمان توقف کرد و آقا مهدی پرید بیرون ، با تبسمی بر لب و سر و رویی غبار آلود.

ما را که دید ، خندید و گفت <<عذر میخواهم که شما را منتظر گذاشتم ، آخر میدانید ، ما جوانیم و به تفریح احتیاج داریم ، رفته بودم خیابانگردی.....>> گفتم: آقا مهدی کدام شهر دشمن رامیگشتی؟ قیا فه جدی تری به خود گرفت و ادامه داد:از آشفتگی شان استفاده کردم و تا عمق پنجاه کیلومتری خاکشان پیش رفتم ، برای شناسایی عملیات بعدی ، سپس گردنش را کمی خم کرد و با تبسم گفت:ما که نمیخواهیم اینجا بمانیم ، تا کربلا هم که راه الی ماشاءالله است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

بسم رب المخلصین

یک بار به طور ناشناس به کربلا رفتم، از قبل با خود عهد بسته بودم که به هیچ وجه با کسی حرف نزنم تا نفهمند که من یک ایرانی ام. وارد حرم امام حسین(ع) شدم و حسابی با آقا خلوت کردم و از طرف همه بچه ها پیش آقا عقده گشایی نمودم.

دیگر هوش و حواس برایم نمانده بود.دل و عقل و هوشم را پیش آقا جا گذاشته بودم. از حرم که بیرون آمدم ، همانطور که با بی میلی قدم بر میداشتم ، خوردم به یک مرد عرب.از دهانم پرید و گفتم <<آقا ببخشید...معذرت میخواهم...>> وقتی با نگاه عجیب و چهره حیرت زده مرد عرب مواجعه شدم تازه فهمیدم که چه دسته گلی به آب دادم.

تا آن مرد آمد چیزی بگوید ، من خودم را در میان ازدحام جمعیت گم کردم و از تیررس نگاهش دور شدم.

پی نوشت:ایشان در طول جنگ ایران و عراق چند بار به طور ناشناس به زیارت حرم مطهر آقا اباعبدالله نائل شدند و این خاطره هم از همان روزهاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

اين بسيجيها امانتي الهي هستند كه بايد قدرشان را بدانيم و تمام سعي خود را در حفظ آنها بكار بريم. اين بسيجي است كه جنگ را اداره مي‌كند تا زماني كه نيروي ايمان در آنها وجود دارد، جنگ به پيروزي مي‌انجامد

تا مدتها همسرش نمي‌دانست كه او در جبهه مسئوليت دارد و فرمانده است، در پاسخ به اين سئوال كه در جبهه چه مي‌كند، مي‌گفت: من سقاي بچه‌هاي بسيجي‌ام

 

 شجاعت و شهامت شهيد باقري بسيار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اينكه يك مسئول رده بالاي نظامي بود، ولي همراه عناصر اطلاعاتي در شناسايي‌ها شركت مي‌كرد. در صحنه‌هاي رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضي از موارد نيز در پشت خط دشمن حضور مي‌يافت و حتي در هدايت گروهانها و گردانهاي رزمي مستقيماً وارد عمل مي‌شد.

پس از فتح خرمشهر بارها تذكر مي‌داد:

برادران! مبادا غرور اين پيروزيها شما را بگيرد، خودتان را گم نكنيد، فكر نكنيد ما اين كار را كرده‌ايم، همه‌اش خواست خدا بوده است.

شهيد باقري همواره به دوستانش مي‌گفت:

تا خالص نشوي خدا ترا برنمي‌گزيند. لذا بايد سعي كنيم كه خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد

پس از عمليات رمضان در شهريور ماه 1361 كه مقارن با ايام حج بود، در پاسخ به پيشنهاد يكي از دوستانش جهت عزيمت به سفر حج گفته بود:

هنوز كه كار جنگ تمام نشده و دشمن بعثي در خاك ماست، بروم به خدا چه بگويم؟ وقتي مي‌روم كه حرفي براي گفتن داشته باشم.

شهيد باقري در همه مدت حضورش در جبهه‌هاي جنگ تنها يكبار، آن هم به مدت پنج روز براي ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان (عج) نام نرگس را براي تنها فرزندش برگزيد

روزي به ايشان گفتم اين بسيجي‌ها خيلي مخلص هستند خيلي شجاع هستند و صداقت دارند بيا براي آنها سخنراني كن. او با دست بر سرش زد و گفت خاك بر سر ما كه مسئول اينها هستیم. ما چطور بياييم براي اينها سخنراني كنيم ما كه صلاحيت نداريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

*** ? آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. ? باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت ?نمی شه .? - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

شهید حسن باقری
پس از اتمام گزارش مسئول اطلاعات ارتش ، نوبت مسئول اطلاعات سپاه بود ، رئیس جمهور از تعجب و تمسخر ، مثل کسی که بیصدا قهقهه بزند ، دهانش باز ماند ، جوانی کم سن و سال با با ریش های تازه در آمده و اورکت بلندی که آستین هایش بلندتر از دستش بود ، کاغذ لوله شده ای را باز کرد و شروع کرد به صحبت ، پس از اتمام گزارش ، حتی بنی صدر هم گفت << آفرین >> گزارشش جای حرف نداشت.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

مولای مهربان از راه دور آمده ام ، حاجت دارم با زحمت زیاد آمده ام

آقاجان اجاقمان کور است ، زندگی بر کاممان شیرین نیست

آقا ما جز اینجا در دیگری نمیشناسیم ، آقا قربونت برم از آن سر دنیا

از آذربایجان آمدم.

آقا به مادرت قسمت میدم دست خالی برم نگردان

ساعتها ناله و خواهش خسته اش میکند دمی بیخود میشود...

صدای مهربان بانویی می آید:

برخیز ، برخیز...

سلام بانو.....

شما کی هستید؟

بانوی من!

حاجتم را از شما میخواهم!!  

پشیمانم نکنید....

بیا این سه سیب را بخور ، شفا میگیری...            

 ولی شرط دارد !! هر شرطی داشته باشد با دل و جان میپذیرم ، خانمم ، بفرمائید.

اینها به رسم امانت نزد توست ، به همین اسم که میگیری باید برگردانی......

به خود می آید ، دیگر آشفته نیست ، آرام شده است دیدار بانو قلبش را آرام کرده است ، از آقا خدا حافظی میکنند و بر میگردند آذربایجان.....

.....قدم نو رسیده مبارک باشد ، قدمش مبارک و میمون ، اسمش را چی گذاشتید: چواد.......

....خداوند به فاصله کوتاهی سه پسر به این خانم عنایت میکند.این قصه فراموش میشود تا سالهای جنگ.

...هر سه پسر در عملیات هایی که رمز مقدس یا زهرا (س) را بر خود داشتند نزد بانو بر میگردند ، هر سه آهندوست....

بنقل از همسر شهید جواد آهندوست

با تشکر از پروانه مهاجر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

نشسته بود پشت من روي موتور . دو شب مانده بود به عمليات كربلاي چهار و مي خواست با دوستانش خداحافظي كند . يكدفعه دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت : حسين ! برايم روضه بخوان . گفتم « روضه ! حسين جان ! پشت موتور كه جاي روضه خواندن نيست بگذار براي بعد . بدجوري جوابم را داد : مي خوام اگر در عمليات شهيد شدم به خانم زهرا سلام الله عليها بگويم همه جا برايت گريه كردم . سلامي به بي بي زهرا سلام الله عليها دادم و دو بيت شعر برايش خواندم . حسين نيكو صحبت به حدي بلند گريه مي كرد كه من با وجود صداي بلند و دلخراش موتور به راحتي صداي ناله هايش را مي شنيدم . هنوز چند متر مانده بود تا به دوستانش برسيم گفت : نگه دار ! پياده شد كمي قدم زد و صورتش را شست . بين بچه ها كه رفت چهره اش لبريز از خنده بود . گويي اين گونه ها هيچ وقت معبد اشكهايش نبوده ...

با تشکر از سجده عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

ولادت با سعادت آقاامام حسن عسگری را به ساحت مقدس آقا صاحب الزمان و عاشقان و تمامی دوستان تبریک عرض میکنم

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/16ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

سقاخونه تصاویر زنده از حرمین شریفه حضرت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع)
+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

شهید سلطانی بارها می فرمود :

من شرم می کنم در پیشگاه اربابم امام حسین سر در بدن داشته باشم

بله این شهید آرزو داشت مانند اربابش امام حسین بی سر از این دنیا برود

و همین طور هم شد....

شهید سلطانی قبر خودش را با دستان مبارک خویش کند

و برای قبر جای سر نگذاشت

اما اگر شهید سر در بدن داشت هرگز جای پیکر بی سرش نمی شد

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

بسم الله ، نام خدا

اول باران ابر عنایت است و نفس صبح کرامت

و گوهر صدف معرفت و نشان از وجود حقیقت

شاهد بر مشاهده روح دل را فتح و جان را فتوح

معرفت را راه است و حقیقت را درگاه

انبساط را در است و صحبت را سر

خائف را امان است و راجی را ضیمان

می گفت: عنکبوت بخوان

احسب الناس ان یترکو ان یقولو آمنا و هم لایفتنون

مردمان پنداشتند که ایشان را به خود وا میگذراند که بگویند:

ما گرویدیم ، و ایشان را آزمایش نمیکنند

.........

ولذین امنو و عملو الصالحات لندخلنهم فی الصالحین

و کسانی که کارهای نیکو کردند ، ما نام های آنها را در عداد شایستگان کنیم.

با تشکر از پروانه مهاجر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

برادرم میخواهم برایت ، نامه ای بنویسم ، بنویسم که بعد از رفتنتان چه شد ، اما عرق شرم جلوی قلمم را گرفته ،من شرمنده همتون هستم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

این شعر را یکی از دوستان محبت کرده نوشته

سخت است درد خود را از ديگران شنيدن

از عاشقي نگفتن از عشق دل بريدن

سخت است از پرستو پرواز را گرفتن

يک تکه از جهان را بر دوش خود کشيدن

سخت است از رهايي با دست بسته گفتن

دنياي کودکي را از کودکان خريدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن 

از پود دل گسستن در تار دل تنيدن

سخت است با شقايق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پريدن

سخت است مهرباني از آشنا نديدن

يکبار دل سپردن صد بار دل بريدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

من كه نامم نام اين مردم شده است/گردبادي درگلويم گم شده است/ما همان مردان تركش خورده ايم /مرگ را خورديم واما زنده ايم /پيش از اين درخود لهيبي داشتيم /پيش از اين فصل عجيبي داشتيم /يادباد آن فصل آن فصل عجيب /ياد باد آن آرزوهاي نجيب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

تصاویر  زنده حرم مطهر حضرت سیدالشهدا در سقاخونه

سقاخونه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/08ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

از علی (ع) پرسیدند :

 

علم چیست؟

 

فرمود: این که به قدر احتیاج به خدا عبادت کنی

 

به قدر طاقت آتش گناه کنی

 

به قدر عمرت کار کنی

 

و به اندازه ای که در آخرت می مانی عمل نمایی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

السلام علیک یا اباصالح الهمدی

سلام بر شما که فقط باید شما را در تنهاییتان پیدا کرد ما که در وانفسای نفسمان گم شدیم

آی شهدا نمی دانم نمیدانم شما ما را تنها گذاشته اید یا ما شما را...... اما می دانم که یک مشت استخوان بی پلاک نشان از بی نشانی تان دارد که خود خواستید مانند مادرتام فاطمه باشید گمنام و بی نشان ..........

میدونید من شبها میام اینجا ، مینویسم ، نگاه میکنم ، گاهی بغض گلویم را میگیره .....

اما دست آخر خالی نمیشم ، اصلا میدونید چرا شب مینویسم؟ بخاطر اینکه روی سیاهم را کسی نبینه..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

سقاخونه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي‌منتها 

اي آتشي افروخته در بيشه‌ء انديشه‌ها 

 

امروز خندان آمدي(1)، مفتاح زندان آمدي 

بر مستمندان آمدي چون بخشش و فضل خدا 

 

خورشيد را حاجب(2) تويي، اوميد(3) را واجب(4) تويي 

مطلب تويي، طالب تويي، هم منتها، هم مبتدا 

 

در سينه‌ها برخاسته، انديشه را آراسته 

هم خويش حاجت خواسته، هم خويشتن كرده روا(5) 

 

اي روحبخش بي‌بدل، وي لذت علم و عمل 

باقي بهانه‌ست و دغل، كاين علت(6) آمد و ان دوا 

 

اين سكر بين، هل(7) عقل را، و اين نقل بين، هل نقل را(8) 

كز بهر نان و بقل(9) را چندين نشايد ماجرا 

 

خامش(10) كه بس مستعجلم، رفتم سوي پاي علم 

كاغذ بنه، بشكن قلم، ساقي درآمد، الصلا! 

 

توضيحات:

1) آمدي (کهن)، شدي. 2) حاجب، پرده‌دار: خورشيد را حاجب (فک اضافه)، حاجب خورشيد. 3) اوميد  (کهن)، اميد.  4) واجب، سزاوار، شايسته: اوميد را واجب، سزاوار اميد.  5) تو خود احساس حاجت را در دلها برمي‌انگيزي و از سوي ديگر خود حاجت روا مي‌کني. در مثنوي همين معني را به گونه‌اي ديگر بيان کرده است:

هم دعا از تو، اجابت هم ز تو

ايمني از تو، مهابت هم ز تو

6) علت، بيماري.  7) هل  (از هشتن، هليدن)، رها کن.  8) مستي ببين، و عقل را – که در راه عشق همچون مانعي است – رها کن. و اين نقل (مزهء مي) را بنگر و نقل (مسائل و علوم نقلي که در برابر علم اهل حال و کشف و شهود امري است مانع از رسيدن به حق و در اصطلاح صوفيه "قيل و قال مدرسه" است) را رها کن.  9) بقل، تره: کز بهر نان و بقل را (کهن: از بهر...را) که از براي نان و تره، منوچهري گويد:

رسم ناخفتن به روز است و من از بهر ترا

بي‌وسن باشم همه شب، روز باشم با‌وسن

10) خامش، تخلص مولاناست -<- مقدمه.  11) الصلا، کلمهء ندا براي فراخواندن به طعام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

یادش بخیر ، وقتی برای اولین بار به جبهه میرفتم ، چون زیز ۱۸ سال بودم گفتند که باید رضایتنامه داشته باشم ، شب آمدم حانه خدا رحمت کنه پدرم و مادرم را بیدار کردم ، مادرم گفت از من نخواه ، پدرم هم یکجورایی تفره میرفت ، خدا بیامرزدش ، همینطور که دلیل میآوردم رسیدم به امام حسین و حضرت علی اکبرش ، به اینجا که رسیدم چشمهاش پر اشک شد و زیر نامه را امضا کرد ، روحش شاد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس