شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز . چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز . دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت «همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم . عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند. یکی بارش غیرت است و دیگری خرما.... در مرحله ی اول عمليات فتح المبين *قرار گاه عملياتی قدس* متشکل از تیپ ۱۴ امام حسين (ع) ؛ و تیپ ۸۴ خرم آباد ارتش ؛ موفق نشده بود که يکی از اهداف خود يعنی امام زاده عباس را بگيرد . ادامه ی اشغال امامزاده عباس توسط دشمن ؛ موقعيت حساسی را بوجود آورده بود . چرا که فرماندهی سپاه ۴ عراق به راحتی می توانست از طريق معابر مواصلاتی ارتفاعات تينه تانک های لشگر۱۰ زرهی خودش را وارد عمل کند و عليه نيروهای ما يک رشته آتش سنگين را به مرحله ی اجرا در بياورد . بر همين اساس بود که وقتی بعد از مرحله ی اول عمليات به قرارگاه تاکتيکی مشترک سپاه و ارتش رفتيم در جلسه ای که با حضور همه ی فرماندهان واحد های ارتش و سپاه برگزار شده بود برادر محسن رضايی به من گفت : *شما بايد روی محور امامزاده عباس عمل کنيد هرچند که می دانيم اين منطقه جزو اهداف محول شده به قرارگاه عملياتی شما <قرارگاه نصر> هم نيست .*حتی برادر محسن من را از جلسه بيرون آورد و گفت : * برادر احمد! به هر حال کاری است که شده و ما اين مطلب را توی جلسه گفتيم فقط بدانيد اصل اين است که بايد کاری کنيم تا اين عمليات با شکست مواجه نشودمطمئن باشيد که اگر دز اين مقطع عمليات شکست بخورد کل قضيه ی ادامه ی آن می رود تا هشت نه ماه آينده تا بشود دوباره آمد و در اينجا کار کرد . * روی همين اصل ما مجبور شديم که به هدف قرارگاه عملياتی قدس يعنی منطقه ی امامزاده عباس هم حمله کنيم تا يا آنرا به تصرف در آوريم ؛ يا حداقل منطقه را تامين کنيم . گوشه ای از مصاحبه ی حاج احمد متوسليان در مورد بلیت ها هم خیلی صحبت است ، بنده از روز اول که فیفا اعلام کرد در سایت فیفا چند بار با نامهای مختلف ثبت نام کردم بیحاصل......اما بعد دیده شد در استادیوم هنوز جای خالی بسیار بود ، البته یکی از دوستان که با مکافات بلیط تهیه کرده و هزارکیلومتر را کوبیده رفته به نورنبرگ و هزار کلیومتر هم باید بر گردد ، نمیدانم در مقابل این بازی و این باخت چه حالی دارد... تعدادبسیار زیادی هم بلیط بین از ما بهترون تقسیم شده بود ، که حداقل انتظار میرفت که جو ورزشگاه را با فریادهایشان تغیر دهند که از آن هم خبری نبود. امروز تلوزیون جام جمع ایران اعلام کرد ۸۰٪ تماشگران ورزشگاه را طرفداران تیم مگزیگ تشکیل داده بودند....... دشمن از هر سو به ما نزديك مي شد و هر لحظه كه مي گذشت حجم آتش كه بر سر ما مي ريخت بيشتر مي شد . نيروها از معبر تنگي عبور مي كردند تا خود را به محل امني برسانند . وضعيت خطرناكي بود هر لحظه انسان احساس مي كرد كه تيري به سمت او مي آيد و او را از پاي در مي آورد . در اين ميان اگر كسي شهيد مي شد نفرات پشت سر او بايد بدون هيچ مكثي از روي پيكر او مي گذشتند ، چرا كه هر لحظه توقف و ايجاد سد و مانع در پيش نيروها باعث مي شد ما تعداد بيشتري شهيد بدهيم . در اين اوضاع و احوال يكي از رزمندگان نقش بر زمين شد و نيروها به حركت خود ادامه مي دادند تا اينكه نوبت به پيرمردي رسيد . او مي بايست از روي پيكر آن شهيد مي گذشت . پيرمرد با ديدن آن شهيد متوقف شد و از حركت ايستاد . هر چه بچه ها از پشت سر او فرياد مي زدند كه « حاجي حركت كن ، حاجي برو » اما گويي روح از بدن او جدا شده بود و تنها جسمي از او بر زمين باقي مانده بود . بالاخره پيرمرد پيكر آن شهيد را به زحمت از زير دست و پا برداشت و عليرغم فريادهاي ما آن را به محلي كه از لگدمال شدن در امان بماند انداخت و به سرعت به راه خود ادامه داد در حالي كه كمر پيرمرد بيشتر از چند دقيقه قبل خم شده بود . بعدها ما متوجه شديم كه آن شهيد ، فرزند پيرمرد بوده است . از وبلاگ داغ شقایق از مادر شهید عباس برقی ... وقتی صحبت از جنگيدن در غرب می شود صحبت از جنگيدن در عمق دره هايی است که بر سطح آنها برفی به ارتفاع نه متر نشسته ؛ صحبت از جنگيدن بر فراز قله هايی به ارتفاع دو تا سه هزار متر است . جايی که انسان ايستاده يخ می بندد و حتی امکان تحمل ده دقيقه نگهبانی در آنجا سخت است اما به شکرانه ی خدا با وجود تمامی سختی ها برادر های من تا به امروز مقاومت کرده اند . درباره ی حماسه ی مقاومت مظلومانه ی اين عزيزان خوب است در همين جا به عنوان نمونه عرض کنم . در جريان تصرف قله ی سوق الجيشی و مرتفع تته در شب چهارم عيد سال جاری ۱۳۶۰ درست در زمانی که دشمن فکرش را هم نمی کرد در منطقه ای کوهستانی و سردسير که ارتفاع برف روی زمين گاه تا ۱۱ متر هم می رسيد نيرويی بتواند ارتفاعات را بگيرد و بر روی آن قله ی يخ زده دوام بياورد ما وارد عمل شديم . برادرهای من با توکل به خدا حمله کردند و قله ی تته آزاد شد . با توجه به اينکه قله مه آلود بود و هليکوپتر برای تامين تدارکات قادر نبود به بالای قله برود برادر های من روی قله فاقد کمترين امکانات بودند . نه چادری داشتند و نه حتی کيسه خوابی؛ حتی غذايی هم به آنها نمی رسيد . با اين وجود بر روی آن قله که به محاصره ی نيروهای مشترک کماندويی سپاه يکم عراق و عناصر ضد انقلاب بود تا پای جان مقاومت کردند و به يمن همين مقاومت مظلومانه قله تته تثبيت شد . در اين حمله ما پانزده نفر شهيد داديم . از اين تعداد فقط چهار نفر با اصابت گلوله ی دشمن به شهادت رسيدند . يازده نفر ديگر بر اثر شدت برودت هوا سرمازدگی و لغزندگی سطح يخزده ی قله تته ازبالای ارتفاع سقوط کردند و بر اثر اصابت به صخره های دره ها پيکرهای پاک آنها پاره پاره شد . مقاومت برادران ما در جبهه های غرب تا به امروز به اين قرار بوده . در حال حاضر مريوان تنها جبهه ای است که رزمندگان آن در داخل خاک دشمن می جنگند و وقتی که آتش توپخانه های ما به پايگاههای سپاه يکم ارتش عراق در آن سوی مرز اصابت می کند ما شاهد شادی و هلهله ی مردم مظلوم کردستان عراق هستيم . سرلشگر پاسدار احمد متوسليان در پادگان غدير اصفهان - فروردين ۱۳۶۰ بسم رب المخلصين ... محسن وزوایی فرمانده گردان حبيب بن مظاهر خبر فتح منطقه برقازه و کوبيدن پرچم تیپ ۲۷ محمد رسول الله بر قرارگاه تاکتيکی سپاه چهارم دشمن را از طريق بی سيم به حاج احمد متوسليان اعلام کرد : وزوايی :احمد .احمد .وزوايی حاج احمد : وزوايی بگو احمد هستم احمد وزوايی : احمد جان صدای الله اکبر را می شنوی ؟ کار برقازه تمام شد شنيدی؟ صدای الله اکبر بچه ها را می شنوی ؟ الله اکبر. حاج احمد : محسن محسن تکرار کن تکرار کن وزوايی: احمد جان برقازه تمام شد . کارش تمام شد . بچه ها دارند توی مقر اينها .. حاج احمد : آقا محسن زنده باشي. برادر جان زنده باشی . وزوايی : شما سفارش ديگری نداری ؟ حاج احمد : ببين محسن . سريع آنجا را پاکسازی کنيد . سريع . به بچه های خودتان هم آرايش بدهيد ... اصلا من الان می آيم آنجا . موفق باشيد . خدا نگهدارتان تمام . برای اینکه خدا دل خودتون و این عزیزان را راضی کنه ، یک صلوات محمدی بفرستید........الفبا از کانادا ، مریم و لیلا ............ خیلی التماس دعا دارم پیش از اینکه پاتک شروع شود ، دوباره آتش سنگینی روی مواضع ما ریخته شد که به همان شدت در حین پاتک نیز ادامه داشت ، تانکهابه ردیف پیش می آمدند و نیروها پشت سرشان پناه گرفته بودند ، چون جایی که ما بودیم سنگر و خاکریز مطمئنی نبود مجبور بودیم که در سیل بند دجله پناه بگیریم و مقاومت کنیم ، عده زیادی از نیروهایی که در این سوی دجله بودند ، شهید و مجروح شده بودند و تنها آر پی جی زن ما خود آفا مهدی بود ، گر چه میدانستیم که به محاصره افتاده ایم ولی حضور آقا مهدی در جمع اندک ما روحیه بچه ها را زنده نگه میداشت ، آقا مهدی ، گر چه خسته بود و بی خوابی امانش را را بریده بود ولی به شدت مقاومت میکرد و مصمم بود که در مقابل دشمن کوتاه نیاید ، از گوشه خاکریز بر میخواست ، آر پی جی را شلیک میکرد و به طرف گوشه ای دیگر میرفت... اکنون در کنار ما نشسته بود و آر پی جی را برای شلیکی دیگر آماده میکرد که یکی از بچه ها از فرصت استفاده کرد و اسلحه را از دست آقا مهدی گرفت ، آقا مهدی:ترا خدا بگذار کمی من آر پی جی بزنم ، شما کمی استراحت کنید ، آقا مهدی به خواهش آن بسیجی تسلیم شد و خود کلاش به دست گرفت و رو به من کرد و گفت:برادر تو از آن طرف شلیک کن ، من هم از این طرف تا این برادر زیر آتش ما راحت آر پی جی را شلیک کند. درگیری شدت گرفت ، لحظاتی از آقا مهدی غافل شدم دوباره که نگاهش کردم دیدم نشسته و با کلاش نشانه گیری میکند و با هر تیر دشمنی را به خاک می اندازد..... صحبت عکس که میشد ورد زبانش بود ، من قبلا به عکس یادگاری علاقه ای نداشتم ولی حالا اگر با شهدایی که با هم بودیم و به هم علاقه مند، حداقل عکس شان را داشتم خوب بود ، به سنگر بر میگشتیم توصیه هایی میکرد و پیگر بود تا به انجامش برسانیم ، میگفت:اینجا که هستید ، سعی کنید از مشکلات بسیجیها مطلع شوید و در حل آن بکوشید آنچه ميخوانيد، روايت محسن رضايي است از اعلام خبر شهادت مهدي باكري توسط شهید احمد كاظمي: ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس ميکنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم ميدانيد.» محمد علي نوراني رزمنده تمام سالهاي دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: هر سال در سالروز دفاع آزادي خرمشهر سمينار برپا كرده، سخنراني ميكنند و ... اما سوم خرداد كه تمام شد هر كسي به دنبال كار خودش ميرود ومشكلات مردم خرمشهر همچنان باقي ميماند. وي اضافه كرد: وضعيت بهداشتي، آموزشي و معيشتي مردم خرمشهر بسيار بد و اسفناك است همه اينها قابلا تحمل است به غير از آنكه به شهدا اهانت شود. نوراني ادامه داد: مرحوم مادر من وقتي به گلزار شهداي خرمشهر مي رفت و نميتوانست مزار برادرم را پيدا كند، مدتها اشك ميريخت. اين جانباز اظهار داشت: نه به ما جواب درستي ميدهند و نه خود اقدامي ميكنند. اگر نميخواهند به گلزار شهداء رسيدگي كنند، بگويند مردم خرمشهر خود اين كار را خواهند كرد. وي اظهار داشت: در روزهاي اول جنگ، عراق ديوانهوار شهر را زير آتش گرفته بود و خيلي از مردم شهيد شدند. بخش عمده اي از شهداي خرمشهر، شهداي گمنام هستند. نوراني گفت: يادم ميآيد خانمي در گلزار شهداي خرمشهر بود كه كارش دفن شهدا بود يك روز در ميان شهدا پسر خودش را آوردند و او به طور ناگهاني چشمش به پسرش افتاد و او را با دست خود دفن كرد. امروز سوم خرداد است ، و تصمیم داشتم در کنار عکسها ، خاطراتی از این عملیات تاریخی بنویسم ، تا اینکه به وبلاگ برادر عزیزم علی مراجعه کردم ، دلم گرفت و غم همه وجودم را .... وقتی صدام به ایران حمله کرد ، به اقرار خیلی ها چهارمین ارتش جهان را در اخنیار داشت ، طبق اسناد موجود در چند ساله قبل از جنگ بیش از چهل میلیارد دلار خرج ارتش خود کرده بود ، صدام اعلام کرد که ظرف سه روز تا تهران پیش خواهد رفت ، چنین ارنش قدرتمندی به خرمشهر حمله میکند ، در طرف دیگر تعدادی جوان با حداقل امکانات به دفاع بر میخیزد ، حتما تصاویر این نبرد نابرابر را دیده اید ، حدود چهل روز پایداری این جوانان در تاریخ برای همیشه هک شده. اما امروز که میلیونها تومان خرج بزرگداشت این روز میگردد ، آن جوانان شهید که چهل روز با دست خالی مقاومت کردند و بشهادت رسیدند ، حتی یک مزار با آبرو ندارند ، گلزار شهدای خرمشهر ، مثل گلزاری فراموش شده است ، و به آن رسیدگی نمیشود بعد از این همه سال آثار خرابی در شهر دیده میشود و بیکاری بی داد میکند ، گاهی ساعتها برق شهر قطع میشود ، آنهم در گرمای ۵۵ درجه ...زبان قاصر است ، استان زر خیز خوزستان .... خجسته باد این پیروزی..........

تانک دشمن سرش را انداخته پایین ، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن . یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک ، می پرد بالا ، یک نارنجک می اندازد توی تانک ، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.
موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»
وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.
گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»


شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقيها. اگر عمليات لو ميرفت، غواصها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام ميشدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.




........
ايشان گفت برادر برقي شما عمليات فتحالمبين را به ياد داري گفتم بله چيزي از آن نگذشته است، گفت در عمليات فتحالمبين قرار بود امكانات زيادي در اختيار ما بگذارند ولي امكانات كمي در اختيار ما قرار گرفت. من شب هنگامي كه براي وضو گرفتن بيرون رفته بودم و فكر ميكردم كه با اين امكانات كم و با اين وسائل ناچيز نميتوانيم كاري كنيم و پيروز شويم و ميترسيديم كه آبروريزي بشود و حيثيتمان از بين برود. در اين فگر بودم كه فشار دستي را بر شانهام احساس كردم. وقتي كه برگشتم برادر پاسداري را ديدم كه از پاسداران خودمان نبود. گفت برادر احمد شما از خدا و ائمه اطهار غافل شديد و توكل خود را از دست دادهايد و به فكر ماشين و وسايل افتادهايد. به خدا توكل كنيد. شما پيروزيد. شما عمليات ديگري هم در پيش رو داريد به نام عمليات بيتالمقدس. در آن عمليات هم خرمشهر به دست شما آزاد خواهد شد و از آنجا به لبنان هم ميرويد و از آنجا شما ديگر بر نميگرديد و آنجا ديگر پايان كار توست. اين قضيه را در اتاق براي ما تعريف كرد. بعد از اعزام به سوريه زماني كه درب حرم حضرت زينب (عليهاالسلام) را باز كردند، چشمم به حرم خورد با آن حالات معنوي، سرم را به گوشه حرم گذاشتم. در حالي كه گريه ميكردم همان برادر سپاهي دوباره به من گفت برادر احمد ديدي با توكل به خدا پيروز شديد اينجا پايان كار توست. ايشان وقتي برگشت ناراحت بود. ناراحت كه چرا شهيد نشده و به شهادت نرسيده است. دو سه روز بعد از اين، آن اتفاق افتاد. بعد رفتيم به طرف لبنان و در شهر زبداني سوريه مستقر شديم. بعد حضرت امام راحل فرمودند كه راه قدس از كربلا ميگذرد و تيپ عازم برگشتن شد. ما و بعضي از بچهها در لبنان باقي مانديم. برادر احمد براي انجام آخرين كار خود به طرف بيروت رفت. بيروت در محاصره اسرائيليها بود يعني راه نفوذ خيلي كم بود. ايشان رفت وسائلي را كه در سفارت بود بياورد. چند ساعت از رفتن ايشان گذشت. ايشان نيامد. وقتي كه زمان طول كشيد من آن وقت به خودم آمدم، نكند كه بلايي به سر ايشان آمده باشد. خدمت شهيد همت رسيدم و موضوع خاطره را برايش گفتم. شهيد همت ناراحت شد به ايشان گفتم كه خدا شاهد است كه خودش برايمان چند روز پيش اين را گفته است. به هر صورت برادران عازم تهران شدند. برادر عزيزمان حاج احمد متوسليان هنوز هم كه هنوز است بعد از 15 سال به عنوان سردار جاويدالاثر،اثري از ايشان نيست و از خداوند ميخواهم كه ما را مديون خون شهيدان نگرداند.



از بس با آمبولانس این طرف و آن طرف رفته بود، یکی از یخچال هایش شکسته بود. زنگ زد به من . گفت«خسارت این یخچال چه قدر می شه؟» گفتم« برای شما هیچی .» قطع کرد. معلوم بود از حرفم ناراحت شده. کلی التماس کردم تا قبول کرد بروم پیشش. بهم گفت « مگه بیت المال من و تو داره که این جوری حرف میزنی؟»
یکی از بچه ها شب ها چشمش جایی رانمی دید. آخر شب رفته بود دستشویی ، نمی توانست راه سنگرش را پیدا کند و برگردد. آقا مهدی که دید دارد دور خودش می چرخد ، بهش گفته بود «مال کدوم گروهانی ؟» گفته بود « بهداری .» آقا مهدی دستش راگرفته بود و آورده بودش دم سنگرش . قسم می خوردیم « اونی که دیشب آوردت آقا مهدی بود. » باور نمی کرد.
شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه.» یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند.
بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد . به فرمانده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آماده نیستیم.تانکهامون هم هنوز آماده نیستن.» آقا مهدی بهش گفت « خیله خب ، تو نمیخاد بیای.» به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیده ن.» آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم.» سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت.»

جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله . دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود. گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر . ناهار و نماز هم همان جا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانکهایشان را کم کم می دیدیم . همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفم برود؛ قبول نکرد. گفت «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش رو به من بده .» مرتب بی سیم می زد« خودتو برسون . خیلی فشار زیاده .» وقتی رسیدم کنار دجله ، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت « این جا خیلی قشنگه ، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم. ها.» قایق پیدا نمی کردم .هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.عراق ها را دیدم آمده اند لب ساحل .
یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی . به شان گفته بود « اینمال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»

داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد . آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت . گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد.
همه دمغ بودیم . خبر شهادت حمید بد جوری حالمان را گرفته بود. آقا مهدی وقتی قیافه هامان را دید، مسئول تدارکات را صدا کرد. گفت « چی به خورد اینا دادی این ریختی شدند؟ » بعدش گفت « امروز روز مبعثه . باید خوش حال باشین. قیامت چی میخواین جواب حضرت زهرا رو بدین؟» بعد به همه مان کمپوت داد و سر حالمان آورد.




مهدي [باكري] چون حساسيت منطقه را ميدانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسهاي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسهاي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختي ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بيسيمها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافهها نگاه کردم، ديدم فرق کردهاند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن کيسه يي. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»
گفت: «ديگر داريم ميآييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. ميترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقبنشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»
گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه ها دارند مداوايش ميکنند.»
گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من ميخواهم با مهدي حرف بزنم!»
طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقيقت را به من نميگويي؟ چرا نمي گويي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بيسيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعتها گريه کردم.

وي افزود: امروز مزار قهرمانان بزرگي كه در 45 روز مقاومت خرمشهر بودند، معلوم نيست و اين خيلي دردناك است. آمدن سنگ قبرها را برداشتند كه بسازند بعضا حتي قبر شهدا را كندند و همانگونه رها كردند.







پيش از اينها مي نوشتند اين سخن
آه اي آئينههاي روبرو
باز ما مانديم و بغضي در گلو

