از بچه های اطلاعات و عمليات بود. گاه گاهی ميديديم غيبش ميزد. هر چه دنبالش ميگشتيم پيدايش نميكرديم.
يك روز خبر مجروح شدنش را شنيديم؛ در حالی كه زمان فراغت بود و او می بايست در مقر باشد.
ناراحت شديم كه چرا رفته بود توی شهر ناامن كه هر لحظه گلوله می آمد.
رفتيم بيمارستان. موج انفجار او را گرفته بود و حال مناسبی نداشت. نميتوانست خوب حرف بزند.
پرسيديم:(( از كجا آوردينش؟ ))
جای ساختمانی را كه او را از كنار آن، مجروح پيدا كرده بودند نشان دادند.
رفتيم آنجا. بالای ساختمان نيمه مخروبه اي، تو پاگرد سوم، با منظره غريبی روبرو شديم.
آنجا سجاده ای پهن بود كه گرد و غبار و آجر های ديوار ريخته بود روی آن. و روی همه اينها سرخی خون بود كه خود نمايی می كرد.
راوي: برادر كريم ـ عمليات سپاه.
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/31ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/29ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش


ولادت با سعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) را به محضر فرزند بزرگوار ایشان حضرت مهدی (عج) و عموم محبان آن حضرت و بر همه مادران تبریک گفته ! و از همگی التماس دعا دارم
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/04/25ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
|
شهادت :
ميلادي در تاريخ و هجرت، ميلادي در جغرافياي يک انسان. کليد رمز متقيان و عاشقان با معشوق خود است. پاياني در راه انجام وظيفه، حرکتي شتاب دار به سوي معشوق، و اين شتاب مستلزم خلوص، پاکي و تقواست. درجه رفيع انسانيت. چشمه اي خروشان که به زندگي طراوت و نشاط خاصي مي بخشد.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/04/25ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/04/20ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
|
|
|
|
|
|
سكوت؛گوش كن، صداي خسخس ميآيد، اما نه اشتباه نكن، اين بار خشخش برگهاي پاييزي نيست كه تو را به نرمي و لطافت وا دارد،خسخس سينههاي دردمند و فراموش شدهاي است كه هر كدام نشان و يادگاري از سالها فداكاري و عشق با خود دارد،خسخس سينههايي كه گويي فقط يك سخن دارند. سرفههايم فرياد بيزاري من از تجاوز و تاولهايم حساسيتي است كه به آن دارم. اي كاش بودي و تاولهايش را ميديدي، نه، اصلا چهرههاي مظلومي را كه هر از چندگاهي نفسي مهمان حنجره زخم خوردهشان بود و بس. و آن وقت باز هم بدنت مورمور ميشود، پس چشمانت را ببند، اصلا همان بهتر كه فقط از پشت شيشههاي مات قاب جادويي گاه نظارهگر چند كپسول اكسيژن و سرنگهاي مرفيني باشي كه شايد نمادي از نفس تنگي و مريضي يك بيمار است و آن وقت من و تو... از در بيمارستان كه وارد ميشوي، بوي مواد ضدعفوني كننده تنها بوي آشنايي است كه مشامت را ميآزارد و آن وقت بقيه فضا تو را مجبور ميكند كه چشم بسته تا طبقه دهم بالا بروي و فضاي طبقه دهم فضايي بدتر از طبقه همكف بيمارستاني است كه سالهاست نام آشناي جانبازان شيميايي هشت سال دفاع مقدس است. در هر اتاقي و روي هر تختي چشماني را منتظر و دوخته به در ميبيني، يكي با نگاه به چهره ملاقاتكنندگان با زبان بيزباني از همگي تشكر ميكند كه اين بار نيز او را فراموش نكردهاند و ديگري هر از چندگاهي نگاه غمگين خود را اول به در و بعد به ديوار ميدوزد كه انگار قرار نيست، هيچ احدي از آن وارد شود. در اتاقش باز است، حسين نادري را ميگويم، گاهي به هم اتاقي خود كه چشمانش را فداي عشق كرده، نگاه ميكند و گاهي با چشمانش توپي را تعقيب ميكند كه خيليها براي به دست آوردنش در تب و تابند. نميدانم چه رابطهاي ميتوان بين جام جهاني فوتبال و ميدان جنگ برقرار كرد، همين قدر ميدانم كه هر دو هم توپ دارند و هم ميدان. دو طرف هم، مقابل هم قرار گرفتهاند يكي زور بيشتري دارد و ديگري براي دفاع از جايگاهش... وارد اتاقش كه ميشويم نگاهمان ميكند، جواب سلاممان را ميدهد. خيلي خوش آمديد... نميتواند بنشيند، پايش مشكل دارد و چند روز ديگر بايد عمل كند. او ميزبان است و ما ميهمان و شرمنده او. بويي كه در همه ساختمان بيمارستان پيچيده، اتاق نادري را هم بينصيب نگذاشته است، مشكلي كه نادري هم از آن شكايت دارد. اما آن قدر چشمانش دريايي است و دلش آسماني، كه همه چيز را فراموش ميكنيم و در چشمانش غرق ميشويم. از خودش كه ميگويد دلش هم دريايي ميشود و تمام وجود ما محو سخنان و نگاهش. جانباز 70 درصد است و يادگار عمليات كربلاي يك و آزادسازي مهران در سال 65 . در تيپ ايثار « لشكر 27 محمد رسول الله (ص)» خدمت ميكرد كه به اسارت در آمد، اما چهار سال و هشت ماه تحمل دوري از وطن و عشق نزديكي به اربابش حسين (ع) او را از پا نيانداخت. از اسارت كه سخن ميراند گويي تمام دلش دربند است، دربند گنبدهاي غريبي كه غريبتر از هميشهاند و ضريح شش گوشهاي كه در مظلوميت خاندانش هنوز ميگريد. ميگويد: فشارهاي روحي و شكنجههاي جسمي اسارت برايم هيچ دردي نداشت، اما نگاهها و فشارهاي حالا بيشترين درد را بر دلمان ميگذارد، اينجا( بيمارستان) فقط به حرفمان گوش ميكنند، اما دريغ از عمل. و باز شكوه از بيحرمتي به جانبازان.« اگر به درد جانبازان نميرسند حداقل نگذارند با زجر بميريم». اين را ميشد از چشمان خواند: «تنها يك خواهش. حرمت ما را از بين نبرند، ما به خاطر دفاع از دين و ناموسمان جنگيديم و حال كه يك مرده متحرك بيش نيستيم، اين گونه ما را بيحرمت نكنند». |
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/17ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/17ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط باز مانده و خروش
ماشین آمده بود دم در ،دنبالش .پوتین هایش راواکس زده بودم. ساکش رابسته بودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم راب پشت دست پاک می کردم. مادر آمد . گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم راگذاشت توی دست مادر،نگاهش را دزدید. سرش راانداخت پاین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی.»
دستم راکشید، بردگوشه ی حیاط . گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشون نوشته ا م برسون.وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش میافته گردن تو.» پول هایی که برای کادوی عروسیش جمع شده بود، تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده ی شهید.
...گفت«من سه روز بعد عروسی بر میگردم. تو هم اگر می آی ، یاعلی.» گفتم «حالا چه خبریه به اینزود ی؟ توعروسیت رو راه بنداز تا ببینم چی می شه.» گفت « باور کن جدی می گم. عروسی که تموم شه،سه روز بعدش بر می گردم. » بعد ازعروسی زنگ زد . گفت « دارم می رم. می آی بریم؟» گفتم «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟» گفت « می رم . اون وقت دلت میسوزه ها.» باورم نشد.باخودم گفتم«امروز وفردا می کنم. معطل می کنم. اون هم بی خیال رفتن می شه.» رفتم سراغش . رفته بود. همان روز سوم رفته بود. دیگر ندیدمش.
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/04/13ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در جمعه
1385/04/09ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
|
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/04/05ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
با سلام
با خبر شدیم که یکی دیگر از همرزمان مظلوممان در غربت و تنهایی به سوی جان آفرین شتافت ، عزیز شهید ! مدتها از اثرات گازهای شیمیایی دشمن رنج برده ، اما معبود عاشقان خودش را میبرد ، تا در این وانفسای تلخ بیش از این عذاب نکشند ، متن زیر توسط یکی از دوستان شهید میباشد ، قبلا از این دوست خوبمان تشکر میکنم ، روحش شاد و یادش گرامی باد.
سلام:
گفته بودید از علی آقا براتون بنویسم من هم می گم به روی چشم .
علی آقا یکی از همین هموطن های ما در جنوب شهر تهران بود .
ایشون رو من از 6یا 7 سال پیش می شناختم و از همون موقع بود که فهمیدم ایشون بیمارند و همیشه در حال دوا و دکتر ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
تا اینکه 2یا 3 ماه پیش من از یکی از آشنا های قدیمی ایشون این مطالب رو شندیم و بعد از تحقیق زیاد فهمیدم همگی درستند:
اینکه علی آقا تمام این دردها رو از زمان جنگ یادگار نگاه داشته و تمام این دردها به خاطر انواع و اقسام گازهای شیمیایی که زمان جنگ گرفتار اونها شده البته علی آقا که مرد بود چون اون نه به کسی این موضوع ها رو گفته بود و نه اینکه حتی یک در صد حق جانبازی از دولت گرفت ونه اینکه گذاشت بعد از فوتش تو قطعه شهدا دفنش کنند و من آگاهم که حتی بسیاری از اعضای خانواده اون از رشادتهای ایشون و دلیل این بیماریهاش خبر نداشتند چون خود علی آقا نذاشته بود جون با خدا معامله کرده بود و می دونست اجرش نزد خداست پس دلیلی برای بیان اون دردها نزد مردم نداشت. همیشه فرزندش می گفت گاهی نیمه های شب که ما خوابیم ((و اینکه همه ما واقعا در خوابیم)) با صدای گریه او از خواب بیدار می شدیم و میدیدیم که در حال دعا و مناجات از خود بی خود شده است و دیگر متوجه هیچ چیز نیست.
علی آقا چند روز پیش در هنگام سحر و وقت اذان صبح عاشقانه به سوی معبود خود شتافت . ما را در غم خود گذاشت و ملت ایران و انقلابیون را نیز داغدار خود کرد و با عروج و شهادت خود ما را محرومتر از گذشته کرد.
علی آقا که رفت ولی خدا کنه که ما بقیه رو دریابیم ونذاریم اونها تا این اندازه در غربت پرواز کنند.
(( برای شادی روحش و تمام شهدا و گذشتگان فاتحت مع صلوات))
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/04/04ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/04/04ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط باز مانده و خروش
|
تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط . فرمان ده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود . توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه . بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخن رانی کرد. آخر صحبتش گفت« بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد ، می برد.»
داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر.
از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»
خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش .
یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه . آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/03ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
+
نوشته شده در شنبه
1385/04/03ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش
بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت «عزیز، بشمار این تانک ها را .»گفتم «دوربین ندارم . یه آرپی جی دارم که دوربین داره . گفت « با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر ، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم . رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.
وقتی دکتر تیر خورد ، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها . دکتر وقتی شنید ، خیلی خندید.
وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت «بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون.»با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.
گفت« ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م . فرمان ده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف.»
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/01ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط باز مانده و خروش