تبليغاتX
f کجائید یاران کجائید؟؟؟ tr>

  إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كـَأَنَّهـُم بـُنـْيَانٌ مَرْصُوصٌ...                  ! 

یاد بادا شور شبهای وداع ............ کز درِ میخانه با خون شد دفاع
 

بسم رب الشهدا

شهـدا، اين فرشتگان زمينى!


اين عاشقان بى‏ادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ، رفتند. با دلى به سرشارى يك جوى و

دستانى با شكوه باران.

شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد; رفتند تا از بند حادثه‏ها تا خلوت‏هاى

خزان‏زده من و تو را بهارى كنند.

افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس‏ (ع) را فراموش كرده‏ايم و

زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است.

شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد برده‏ايم و مى‏ترسيم از اين‏ كه مبادا آسمان بر سرمان

آوار شود.

شهدا اين زخم‏خوردگان تير عشق، اين بى‏توقعان بى‏توقع‏تر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از

آسمان انديشه‏ها فرارى دهند.

رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگر چه نگاه‏هاى سرد هميشه بر سنگ‏فرش مزار مقدسشان

جا خوش كرده!

رفتند، تا همواره بر سايه‏هاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايه‏هاى

دور دست معنا كند.

رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست‏حتى تصور ساحل دريايى آن‏ها را داشته

باشيم.

رفتند، روشن‏هاى بى‏خورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.

آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون‏ها هرگز قابل قياس نيست،

پرستوهاى عاشقى كه بى‏شك زمينى نبودند.

آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.

شهدا رفتند و ما مانده‏ايم، با كوله‏بارى از شرمندگى و حسرت!

شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان

مبادا روي لاله‌ها پاگذاريم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما. مردان جنگ، ستاره‌های بی‌ادعایی هستند که بوی روشنی می‌دهند و عطر بهشتی را می‌پراکنند.
مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان.

سلام بر شما بیداران شبهای سرد و خاموش سیاهی.
سلام بر شما ای آیینه‌های بی غبار و ای سجاده نشینان آتش و عشق.
سلام بر شما مردان حقیقت، مردان آه و آتش.

انگار همان دیروز بود که آرام و بی‌تکلف، ساده و بی‌ادعا، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه‌وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که:
تکلیف عشق را نمی‌توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:
باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

حالا سالهاست که جنگ پایان گرفته، اما هنوز زخمهایی بر دلهای پاک و ضمیرهای روشن و آگاه، باقیمانده است. هنوز غبار عکسها و نامه‌هایتان را از طاقچه دلهایمان می‌زداییم و به فرصتهای از کف رفته غبطه می‌خوریم.
سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب، از خاکریزهای آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه‌های شبانه به گوش می‌رسد!
و سالهاست که شمیم عاشورائیان ما را نیز کربلایی کرده است.
سالهاست که می‌شناسیمتان و نامتان ورد زبانمان است، چرا که شما یادآور نام‌ آورانید؛ مگر می‌شود یادتان را به باد فراموشی سپرد؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس