بسم رب الشهدا دستانى با شكوه باران. شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد; رفتند تا از بند حادثهها تا خلوتهاى خزانزده من و تو را بهارى كنند. افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس (ع) را فراموش كردهايم و زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است. شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد بردهايم و مىترسيم از اين كه مبادا آسمان بر سرمان آوار شود. شهدا اين زخمخوردگان تير عشق، اين بىتوقعان بىتوقعتر از كوير! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشهها فرارى دهند. رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگر چه نگاههاى سرد هميشه بر سنگفرش مزار مقدسشان جا خوش كرده! رفتند، تا همواره بر سايههاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايههاى دور دست معنا كند. رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانستحتى تصور ساحل دريايى آنها را داشته باشيم. رفتند، روشنهاى بىخورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد. آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنونها هرگز قابل قياس نيست، پرستوهاى عاشقى كه بىشك زمينى نبودند. آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند. شهدا رفتند و ما ماندهايم، با كولهبارى از شرمندگى و حسرت! شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان مبادا روي لالهها پاگذاريم مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما. مردان جنگ، ستارههای بیادعایی هستند که بوی روشنی میدهند و عطر بهشتی را میپراکنند.
شهـدا، اين فرشتگان زمينى!
اين عاشقان بىادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ، رفتند. با دلى به سرشارى يك جوى و
مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان.
سلام بر شما بیداران شبهای سرد و خاموش سیاهی.
سلام بر شما ای آیینههای بی غبار و ای سجاده نشینان آتش و عشق.
سلام بر شما مردان حقیقت، مردان آه و آتش.
انگار همان دیروز بود که آرام و بیتکلف، ساده و بیادعا، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانهوارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که:
تکلیف عشق را نمیتوان با ادعا روشن کرد
شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:
باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت
حالا سالهاست که جنگ پایان گرفته، اما هنوز زخمهایی بر دلهای پاک و ضمیرهای روشن و آگاه، باقیمانده است. هنوز غبار عکسها و نامههایتان را از طاقچه دلهایمان میزداییم و به فرصتهای از کف رفته غبطه میخوریم.
سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب، از خاکریزهای آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریههای شبانه به گوش میرسد!
و سالهاست که شمیم عاشورائیان ما را نیز کربلایی کرده است.
سالهاست که میشناسیمتان و نامتان ورد زبانمان است، چرا که شما یادآور نام آورانید؛ مگر میشود یادتان را به باد فراموشی سپرد؟!