ای فرزندان ایران! لبخند بزنید و شادمانی کنید که ما برای دیدن روزهای شادمانی شما ، ترکش ها خورده ایم. امروز بخندید و بسیار بخندید که ما برای دیدن چهره خندان شما همین دیروز ، در زیر تابوت زیباترین لاله های سرخ ، گریه ها کرده ایم. بخندید و شادمان باشید که ما روزگاری برای شادمانی امروز شما ، اشک مادران داغدیده ای را دیده ایم که در هنگام وداع ، عزیزانشان را به ما و ما را به آنها سپرده بودند و ما در لحظه هایی سنگین و پر اضطراب ، سر به گریبان خجالت فرو بردیم و در مقابل آنان با زبان بی زبانی به عروج جگر گوشه هایشان شهادت دادیم. در زیر این آسمان قشنگ ، آسوده نفس بکشید که ما برای راحت نفس کشیدن شما انواع گازهای شیمیایی را استنشاق کرده ایم. لبخند بزنید که ما برای دیدن برق شادی در چشمان شما ، سالها چشمانمان را به برق انفجار دوختیم. شادمان باشید که ما برای مجد و عظمت و سربلندی شما بارها و بارها سرهای خونین بهترین رفیقانمان را به دامن گرفتیم و شاهد عروج سرخشان بودیم. ما دیروز به استقبال موج انفجار رفتیم تا شما امروز به اوج افتخار برسید زیر باران ، آسوده قدم بزنید که ما روزگاری برای دیدن این صحنه قشنگ ، در زیر بارانی از گلوله های سرخ وحشی با پاهای برهنه دویده ایم بخندید و شادمانی کنید که ما برای دیدن لبخند شما تکه تکه شدن پیکرهای پاکی را دیده ایم که بارها و بارها نهضت سرخ عاشورا را تکرار کردند. آنان که ذوب در ولایت الله شدند. از فرش بریدند و به عرش رسیدند و چه زیبا سرود شهادت را در سایه سار مقاومت زمزمه کردند. آری شادمانی حق شماست و کور باد چشمی که نتواند نور شادی را در چشمان پُر از امیدشما ببیند شادمان باشید و پایکوبی کنید. لبانتان خندان باد و طراوت نگاهتان حلالتان باد و شربت شیرین تبسّم ، گوارای وجود نازنینتان.... ای گلهای قشنگ وطن ! امروز هم نوبت شماست... یا علی...یا علی... نزدیکی های عملیات بیت المقدس بود عبدالمهدی در حالی که یه ورق کاغذ لوله کرده دستش بود اومد پیشم و گفت : بیا این فرم و برام پُر کن. گفتم چیه؟ گفت می خوام بِرَم... فرم ثبت نام برای اعزام به جبهه بود... یکی از سؤالاش این بود: انگیزه ی شما از رفتن به جبهه چیست؟ ازش پرسیدم برای چی می خوای بری جبهه؟ توو چشام نگاه کرد و لبخند زد... منم لبخندشو تفسیر کردم و یه چیزی نوشتم... نگاهی به پیرهنی که تنم بود کرد و گفت: می دی یه عکس باش بندازیم؟ منم لبخند زدم... با همدیگه رفتیم عکاسی... فرمش هنوز توی دستش بود. پیرهنمو در آوردم و بهش دادم اونم همونطوری روی پیرهن خودش پوشید... عکسشو گرفت و پیرهنو در آورد و بهم داد و... بازم لبخند زد... بعد از عملیات خرمشهر، خبر رسید کربلایی شده... بدن مطهرشو که آوردن ، سر کوچه مون یه حجله براش سر پا کردیم. یه قاب عکس آوردن که بذاریم توی حجله... همون عکس بود... کار حجله که تموم شد جلوش واسادم و نگاه کردم به عکس... این دفعه ، هم اون لبخند زد هم من... هنوزم همون عکس ، توی تابلو سر مزارشه... هر وقت به زیارتش می رم مات نگاهش می شم... بازم هم اون لبخند می زنه هم من... یا علی...یا علی...








