تبليغاتX
f کجائید یاران کجائید؟؟؟ tr>

  إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كـَأَنَّهـُم بـُنـْيَانٌ مَرْصُوصٌ...                  ! 

یاد بادا شور شبهای وداع ............ کز درِ میخانه با خون شد دفاع

 

ای فرزندان ایران!

 

لبخند بزنید و شادمانی کنید که ما برای دیدن روزهای شادمانی شما ،

 

ترکش ها خورده ایم.

 

امروز بخندید و بسیار بخندید که ما برای دیدن چهره خندان شما همین دیروز ،

 

در زیر تابوت زیباترین لاله های سرخ ، گریه ها کرده ایم.

 

بخندید و شادمان باشید که ما روزگاری برای شادمانی امروز شما  ،

 

اشک مادران داغدیده ای را دیده ایم که در هنگام وداع ، عزیزانشان را به ما و ما را

 

 به آنها سپرده بودند و ما در لحظه هایی سنگین و پر اضطراب ، سر به

 

 گریبان خجالت فرو بردیم و در مقابل آنان با زبان بی زبانی به عروج جگر گوشه

 

هایشان شهادت دادیم.

 

در زیر این آسمان قشنگ ، آسوده نفس بکشید که ما برای راحت نفس کشیدن شما

 

انواع گازهای شیمیایی را استنشاق کرده ایم.

 

لبخند بزنید که ما برای دیدن برق شادی در چشمان شما ، سالها چشمانمان را به برق

 

انفجار دوختیم.

 

شادمان باشید که ما برای مجد و عظمت و سربلندی شما بارها و بارها

 

سرهای خونین بهترین رفیقانمان را به دامن گرفتیم و شاهد عروج سرخشان بودیم.

 

ما دیروز به استقبال موج انفجار رفتیم تا شما امروز به اوج افتخار برسید

 

زیر باران ، آسوده قدم بزنید که ما روزگاری برای دیدن این صحنه قشنگ ،

 

در زیر بارانی از گلوله های سرخ وحشی با پاهای برهنه دویده ایم

 

بخندید و شادمانی کنید که ما برای دیدن لبخند شما تکه تکه شدن پیکرهای پاکی را

 

دیده ایم که بارها و بارها نهضت سرخ عاشورا را تکرار کردند.

 

آنان که ذوب در ولایت الله شدند. از فرش بریدند و به عرش رسیدند و چه زیبا

 

 سرود شهادت را در سایه سار مقاومت زمزمه کردند.

 

آری شادمانی حق شماست و کور باد چشمی که نتواند نور شادی را

 

در چشمان پُر از امیدشما ببیند

 

شادمان باشید و پایکوبی کنید.

 

لبانتان خندان باد و طراوت نگاهتان حلالتان باد و شربت شیرین تبسّم ، گوارای وجود

 

نازنینتان....

ای گلهای قشنگ وطن ! امروز هم نوبت شماست... یا علی...یا علی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

نزدیکی های عملیات بیت المقدس بود

 

عبدالمهدی در حالی که یه ورق کاغذ لوله کرده دستش بود اومد پیشم و گفت :

 

بیا این فرم و برام پُر کن.

 

گفتم چیه؟

 

گفت می خوام بِرَم...

 

فرم ثبت نام برای اعزام به جبهه بود... یکی از سؤالاش این بود:

 

 انگیزه ی شما از رفتن به جبهه چیست؟

 

ازش پرسیدم برای چی می خوای بری جبهه؟

 

توو چشام نگاه کرد و لبخند زد...

 

منم لبخندشو تفسیر کردم و یه چیزی نوشتم...

 

نگاهی به پیرهنی که تنم بود کرد و گفت: می دی یه عکس باش بندازیم؟

 

 منم لبخند زدم...

 

با همدیگه رفتیم عکاسی...

 

فرمش هنوز توی دستش بود.

 

پیرهنمو در آوردم و بهش دادم

 

اونم همونطوری روی پیرهن خودش پوشید...

 

عکسشو گرفت و پیرهنو در آورد و بهم داد و...

 

بازم لبخند زد...

 

بعد از عملیات خرمشهر، خبر رسید کربلایی شده...

 

بدن مطهرشو که آوردن ، سر کوچه مون یه حجله براش سر پا کردیم.

 

یه قاب عکس آوردن که بذاریم توی حجله...

 

همون عکس بود...

 

کار حجله که تموم شد جلوش واسادم و نگاه کردم به عکس...

 

این دفعه ، هم اون لبخند زد هم من...

 

 هنوزم همون عکس ، توی تابلو سر مزارشه...

 

هر وقت به زیارتش می رم مات نگاهش می شم...

 

بازم هم اون لبخند می زنه هم من...

 

یا علی...یا علی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس