اي رؤياي باراني آخرين سوار گمشده در دشتستان ابري بغض ! شبي بر درگاه شکستهي خاطرم رؤياي سوختهات را با آخرين ستارهي التماس، گريستم. با آخرين ماهياني که سرود اشکهاي خويش را در درياي گمشدهي نگاهم ميجستند. در ساحل سپيد کدامين ترانه گلوي خونين تو را بسرايم تا پرچم فريادم از نسيم رويايت دوباره جان گيرد؟ از: رجب افشنگ
